حكيم ابوالقاسم فردوسى
28
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
فرمان بداد . پس به دو گفت : اى پر هنر كه هميشه همچون سپرى در برابر بديها هستى ، براستى كسى كه كهترى چون تو داشته باشد و باز هم از دشمن بترسد ، سبكسر است . آنگاه شاه به گرگين ميلاد گفت : بيژن ، جوان است و راه نميداند . پس تو با او تا آب بند برو و راهبر و يار او باش . رفتن بيژن به جنگ گرازان پس بيژن كمر ببست و كلاه بر سر نهاد و آمادهء رفتن گشت . آنگاه گرگين - پسر ميلاد - را نيز از براى آن دادخواهى با خود همراه كرد و از درگاه شاه با يوز و باز شكارى ، آن راه دراز را در پيش گرفت . بيژن در سراسر آن راه همچون پيلى كفك افكن « 1 » ، سر گور و آهو را از تن بركَند و با چنگال يوزهاى شكارى ، ميش بگرفت و همچون تهمورس ديوبند ، گردن گورخرها را به خم كمند خويش افكند . تذروان به چنگال بازهاى شكارى ايشان گرفتار آمدند و از آسمان بر برگ گلهاى ياسمن خون مىچكيد . بدين سان همهء آن دشت را بسان باغى پنداشتند و از آن بدين گونه بگذشتند . چون سرانجام چشم بيژن به آن بيشه افتاد ، از خشم ، خونش به جوش آمد . از سوى ديگر ، آن گرازها نيز كه از آمدن بيژن بدانجا آگه نبودند ، همچنان مىتاختند . چون بيژن و گرگين به آن بيشه رسيدند ، به شتاب در كنار آن بيشه فرود آمدند و آتش سهمناكى برافروختند و هيزم بر آن سوختند . يك خيك پُر از مِى نيز با خود آورده بودند . پس گورخر مادهاى بگرفتند و همهء آن را بر آتش بريان كردند و بخوردند . آنگاه آهنگ شراب كردند و دست به باده ببردند و چندى بدين سان به شادى بگذراندند . چون نشان شرابخوارى بر چهرهء ايشان پديدار گشت ، گرگين خواست تا
--> ( 1 ) - يعنى كف بر دهان آورده .