حكيم ابوالقاسم فردوسى
27
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
برگشته است . چون كى خسرو فرياد آن دادخواهان را بشنيد ، دلش به درد آمد . پس فرياد ايشان را كه از سرِ درد بود ، بر ايشان ببخشود و به پهلوانان گردنكش رو كرد و با بانگ بلند گفت : اى نامداران و مردان من ، آيا كدامين نامجوى از ميان شمايان ، به سوى آن بيشهاى كه خوكان بدانجا تاختهاند ، مىرود و سر آن گرازان را با تيغ مىبُرد ؟ هر كه چنين كند ، گنج و گوهر را ازو دريغ نخواهم داشت . آنگاه شاه به گنجور فرمود تا خوان زرّينى در پيشگاه بنهاد . پس گوهرهاى گوناگون بسيارى را بر روى آن بريختند . سپس دَه اسپ زرّين لگام كه نام كاووس بر آنها داغ شده بود ، بيآوردند و آنها را با ديباى رومى بيآراستند . آنگاه كى خسرو - آن شهريار زمين - گفت : اى پهلوانان باآفرين ، چه كسى از شمايان براى برآوردن اين آرزوى من ، رنج مىبرد و با آن كار خود ، گنج مرا از آن خويش مىسازد ؟ ليك هيچكس از آن انجمن پاسخى نداد . ناگهان بيژن فرّخنژاد - پسر گيو - از ميان آن پهلوانان ، پاى پيش نهاد و آفرين ِ خداى را بر شاه كرد و گفت : گاه و ايوان تو خرّم بادا و فرمانت در گيتى روا باد . تن و جان من از بهر توست و گوش به فرمان تو نهادهام و اينك نيز به فرمانت بدين كار ، روى مىكنم . چون بيژن اين سخنان را بگفت ، گيو از دور بديد و آن كار بر او گران آمد . پس نخست به شاه آفرين كرد و آنگاه از براى راهنمايى فرزندش - بيژن - به او گفت : چرا اين چنين جوانى مىكنى و خود را بدين گونه نيرومند مىپندارى ؟ جوان اگر چه دانا و نژاده باشد ، ليك بدون آزمايش ، هنرمند نگردد . و اگر چه هر گونه بد و نيكى را بايد كشيد و از هر شور و تلخى نيز بايد چشيد ، ليك به راهى كه هرگز نرفتهاى ، مرو و بيهوده آبروى ما را در پيش شاه مبر . بيژن جوانمرد و هوشيار و بيدار بخت از گفتار پدر سخت برآشفت و به شاه گفت : اى شاه پيروزگر ، تو بر من گمانى به سستى مبر و گفتههايم را از من بپذير و بدان كه اگر چه من جوانم ، ليك انديشهاى پير دارم . پس سر آن خوكان را از تن جدا سازم . منم بيژن گيو سپاه شكن . چون بيژن چنين گفت ، شاه شادمان گشت و بر او آفرين كرد و او را به آن كار