حكيم ابوالقاسم فردوسى

245

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

پاسخ دادن كى خسرو ، جهن را چون شاه ايران پيام را بشنيد ، خندان به دو نگاه كرد و گفت : اى رزمجوى ، همهء آنچه را كه گفتى ، شنيدم . نخست آن كه مرا آفرين كردى و از افراسياب درود دادى ، و گفتى كه چشمانش اشكبار است ، پس همان درود بر تخت و تاج و نگين او باد و هميشه شاد و پيروز بخت باشد . ديگر آن كه [ از زبان افراسياب ] گفتى كه : يزدان را سپاسگزارم چون كه پسر يزدان شناس خود را از همهء شاهان گيتى ، شاهى دل افروزتر و پسنديده‌تر و پيروزتر مىبينم پس بدان كه همهء آنچه را كه گفتى ، يزدان به من داده است . همانا كه با اين هنرهايى كه گفتى ، خِرَد يار باشد . تو هر چه بخواهى چرب زبانى ليك در دل ، پاك و يزدان پرست نيستى . آدمى بايد كه به دانش ، توانگر باشد و براستى كه كردار از گفتار بهتر است . بدان كه فريدون فرّخ هم نه ستاره شد و نه از آدميت و اين خاك تيره تنى برگذشت . ليك تو گفتى كه من به آسمان بر شوم و بدين گونه با اين گفتارت شرم از چهره بشستى . دلت به راه جادو برفت و سخن بر زبانت همچون پيرايه‌اى گشت . زبانت پر از گفتار و دلت پر از دروغ است ، ولى دروغ در نزد مرد دانا فروغى نگيرد . پس كسى را كه پدرش را بكشتى ، اكنون كه ديگر استخوانى نيز از سياوش بر جاى نمانده ، شاه گيتى مخوان . تو مادرم را از سراپرده بيرون كشيدى و آن چنان كينه‌خواه گشتى . بر سر من نيز آنگاه كه هنوز از مادر نزاده بودم ، آتش بيافروختى چنان كه هر كسى كه در پيش درگاه تو بود ، بر جان بدخواهت نفرين بكرد . زيرا هرگز در گيتى هيچ كسى از شاهان و پهلوانان و مردان ، چنين نكرد كه در پيش همهء انجمن ، زنى را كِشان كشان بيآورد و به مردم كُشان بسپارد تا او را چندان تازيانه بزنند كه دخترش بچّهء خود را بيافكند . ليك در همان هنگام بود كه پيران خردمند به آنجا رسيد و آنچه را كه هرگز نديده و نشنيده بود ، بديد . بدان كه فرمان يزدان اين چنين بود كه من در ميان هر انجمنى سرافراز باشم . ايزد رنج و سختى تو را از