حكيم ابوالقاسم فردوسى

243

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

ابر و نهنگ دلاور در دريا ، همگى پاسبان تخت تو هستند و به بخت تو است كه دد و دام ، شادمانند همهء بزرگان با تاج و زيور روى زمين ، كهتران تو هستند . ليك شگفت‌تر از كار ديو نژند نديده‌ام كه هرگز جز گزند براى ما نمىخواهد . نمىدانم كه چرا دل من كه بدان مهربانى و راستى بود ، به سوى كاستى گراييد و سياوخش خردمند - پسر كاووس شاه - به بىگناهى به دست من كشته شد ؟ اكنون من از آن كار ، جگر خسته و پر از دردم و از خواب و خورد دورى گزيده‌ام . ليك بدان كه من او را نكشتم و اين ديو ناپاك بود كه ترس از پروردگار را از دلم ببرد . روزگار براى او چنين خواسته بود و من تنها بهانه‌اى بودم . اكنون تو كه خردمند و پادشاه هستى و مردم پارسا را پذيرنده‌اى ، بنگر كه در اين كينه جستن ، چند شهر فراخ پر از باغ و ايوان و ميدان و كاخ ويران گشت و بهانهء آن هميشه سياوخش و افراسياب بود . نيز به آن كارزار سواران جنگاور بنگر كه تنشان همچون پيل و زورشان بسان نهنگ بود ، ليك سرانجام هيچ نساجامه‌اى بجز كام شيران نيافتند و سرى هم نزديك تنشان نبود . يك ايستگاه نيز در سراسر بيابان بر جاى نمانْد و در همهء كشور هيچ بجز دشت ويران نمانْد . بدين گونه از نام ما تا رستاخيز هم چيزى بجز كينه و زخم شمشير تيز نماند . ولى پروردگار گيهان آفرين اين را از ما نپسندد و ما سرانجام از گزند پيچان شويم . ليك اگر باز هم بىهيچ انديشه‌اى جوياى جنگ هستى و دَمى نيز دلت از كين نمىآسايد ، پس به اين گردش روزگار بنگر و جز از آن مياموز . ببين كه ما در بارو هستيم و تو با سرى پر از كين و خون در دشت هستى . من اين بهشت خودم را كه خود ساخته‌ام ، گنگ مىخوانم . در اينجا براى من گنج و سپاه و نگين و تاج و كِشت و خوردنى و جنگاوران و شيران نبرده است . ليك براى تو ديگر هنگام گرمى و خوشى و گل و لالهء سرخ رنگ گذشته است . زمستان و سرمايى در پيش است كه دستها بر نيزه‌ها يخ مىزنند . چون ابر بر اين سرزمين سايه افكند ، ديگر همه جا همچون سنگ مىگردد . آنگاه من از هر سو كه سپاهيانى فرا خوانم ، به پيش من آيند و تو را توان پايدارى در برابر گردش خورشيد و ماه نباشد . اگر هم اين چنين گمان