حكيم ابوالقاسم فردوسى

236

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

كمان را به زه كرد و چون به ايشان نزديك شد ، كلاهخود بر سر نهاد و آنگاه كه دست به تيرباران ايشان گشود ، ديگر آن بيابان از پيكار تركان آسوده گشت . اكنون نيز رستم ، كينه‌خواهانه به توران زمين رفته است و به زودى از او به شاه آگهى رسد . سپاهيان ايران كه چنين شنيدند ، خروشى به شادى برآوردند . ليك [ كارآگاهى از سوى ] سپهدار تركان پنهانى به آن گفتار گوش مىداد . آنگاه كى خسرو به همهء تركانى كه دوستدار شاه ايران بودند ، بفرمود تا بر اسپ سوار شدند . از سوى ديگر ، سوار شتابان و خروشانى به نزد افراسياب آمد و گفت : از همهء سپاهيان ما تنها قراخان با شست مرد ديگر رهايى يافت ، كه اكنون به نزديكى اينجا رسيده‌اند . ليك چنان سپاهى از ايرانيان به سوى توران روى نهاده‌اند كه آب جوى نيز از ايشان ناپديد شود . افراسياب شاه كه چنين شنيد ، به سگالشگر سپاه گفت : اين بار ، ما را بخت بد پيش آمد . چون رستم تخت ما را بگيرد ، ديگر به يكباره شاهى ما گم شود . اكنون او گمان مىكند كه ما كه درگير جنگ با كى خسرو هستيم ، از اين كار او آگهى نداريم و چيزى نشنيده‌ايم . ليك ما همچون آتش بر ايشان شبيخون آوريم و روى گيتى را از خون ، بسان جيحون سازيم . پس همهء سپاهيان و مردان فرزانه و راهنما نيز چنين پسنديدند و بدين سان افراسياب همهء بنه‌هاى سپاه را در همانجا نهاد و خود با سپاهيانش همچون آتش تيز بر آن دشت براند . در همان هنگام كه آسمان از گَرد سپاه توران تيره شد ، نگاهبان سپاه ايران از دشت بيآمد و همه جا را از تركان پاك ديد . پس به شاه ايران آگهى رساند كه : همهء دشت پر از خرگاه و تاژ است ، ليك هيچ كسى درون آنها نيست . خسرو كه چنين شنيد ، بدانست كه چرا سالار چين بدانسان بىهنگام از آن دشت كينه برفت . دانست كه افراسياب از گستهم و رستم آگهى يافته و از آن رو بوده كه آن چنان تيز بشتافته است . پس بىدرنگ فرستاده‌اى به سوى رستم روانه كرد و گفت : افراسياب از اينجا برگشته و به جنگ تو شتاب آورده است . پس سپاه را بيآراى و هوشيار باش و شب و روز با تركش و تير باش . آن فرستاده ، كارآزموده و شايسته بود و راه و بى راه را