حكيم ابوالقاسم فردوسى

201

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

در آن زند و اوستاهاى زراندود نهاده بود « 1 » . كندز نام آنجا به زبان پهلوى بود . ليك اكنون كه زمانه پر از بند و ترفند گشته ، نام كندز نيز بيكند شده است . افراسياب شاه - آن نبيرهء فريدون - هيچ شتابى براى رفتن از كندز نمىكرد . با ويژگانش در آن دشت نشسته بود و سپاهيان از پيش او مىگذشتند . سراپرده‌اى از ديباى چينى برافراشته و در درون آن بردگان فراوانى بودند . در درون آن سراپرده به آيين پشنگ - سالار تركان - خرگاه‌هاى پلنگ بود و درون آن تختى از زر نهاده بودند كه سراسر آن پر از زر و گوهر بود . شاه سپاه توران با گرزى در دست و كلاهى بر سر ، بر آن نشسته بود . در بيرون دهليز سراپرده ، درفشهاى فراوانى از دليران بر پا بود . كسانى كه در نزد افراسياب جايگاه ويژه‌اى داشتند - همچون برادر و چند پسر جنگاور شاه و يا بيگانگانى هنرمند - بر در آن سراپرده ، خرگاه‌هاى خود را زده بودند . افراسياب آهنگ آن داشت تا براى پشتيبانى سپاه پيران ، به نزديك او در آن رزمگاه آيد . ليك ناگهان سپيده‌دم ، سوارى بسان گَرد بيآمد و آنچه كه بر سر پيران رفته بود ، بگفت . همهء زخميان نيز يكى از پس ديگرى ، گريان و با سرى پر از خاك برسيدند و هر كسى از آنچه كه ديده بود و از آن بدىاى كه از ايران به ايشان رسيد و از كار پيران و لهّاك و فرشيدورد و آن نامداران سپاه و از آن زارىاى كه در آن رزمگاه از پس و پيش به آن سپاه رسيده بود و از آن روزى كه كى خسرو به آنجا رسيد و سپاهيانش را از كوه تا كوه بدانجا كشيد و اين كه همهء سپاهيان توران از ترس بىسالارى ، از ايرانيان زنهار خواستند ، به نزد افراسياب ياد بكردند . چون شاه اين سخنان را بشنيد ، خيره گشت و چشمش سياه و دلش تيره شد . پس خروشان از تخت پيلسته فرود آمد و در پيش بزرگان ، تاج خود را به روى زمين انداخت . خروشى از سپاه برآمد و رخسار نامداران از آن درد ، زرد گشت .

--> ( 1 ) - بايد توجه داشت كه حكيم فردوسى در بسيارى موارد در شرح تاريخ پيش از زرتشت به ذكر اوستا و نيز زند ( تفسير اوستا كه بعداً نوشته شد ) پرداخته است . چنين به نظر مىرسد كه گويا مراد از اين ، نوعى از سرودهاى دينى مكتوب مزديسنان و يا در هر حال كتب مقدس ايشان پيش از زرتشت بوده باشد .