حكيم ابوالقاسم فردوسى

195

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

چنين است رسم سراى سپنج * بر آن كوش تا دور مانى ز رنج « آغاز داستان » سپاه آراستن كى خسرو با افراسياب چون كار گودرز و پيران بسر آمد ، شاه پيروزگر ايران ، سپاهيان را براى جنگ ديگرى بيآراست . از هر سو مهتران با سپاهى بيكران برفتند . خروش كارناى برخاست و سراپرده را به دشت كشيدند . تخت پيروزه‌اى را بر پشت پيل نهادند و روى گيتى بسان نيل گشت . پس شاه با تاج بر آن تخت بنشست و از دشت و بارگاه خروشى بيآمد . در شهر هيچ جايى براى خفتن و در دشت نيز راه رفتن نمانْد . چون كى خسرو - آن شاه نامور - كمر مىبست و بر پشت پيل مىنشست و مهره در جام مىزد ، ديگر هر پادشاهى مىبايست در پيش او سر فرود مىآورْد . آرى ، نشان پادشاهى آن شاه نامور سركشان چنين بود . پس به لهراسپ و اشكش تيز چنگ - كه نهنگ را از درياى ژرف بر مىآورد - و به رستم پهلوان نامور - آن پسنديده و راد و روشن روان - كه ايشان را با سپاهيانى به ديگر سرزمينها فرستاده بود و پند و اندرزهاى بسيارى به ايشان داده بود ، بفرمود تا با همهء پهلوانان و جنگاوران به درگاه شاه باز گردند . آنگاه كى خسرو در گنج بگشود و سپاهيان را روزى بداد و بسيار از روان پدر خود ياد بكرد . سپس سه تن از ميان آن انجمن را كه سخن دان و روشن دل و تيغ زن بودند ، روان ساخت . ايشان رستم پهلوان بزرگ و گودرز بينا دل - آن گرگ پير - و توس پهلوان زرينه كفش و دارندهء درفش كاويانى بودند . پس شاه گيتى به ايشان گفت : اى نامداران و بزرگان فرّخ ، بدانيد كه جاه و آبروى شما در نزد من بيشتر از آن چيزى است كه هر كس خواب آن را ببيند . پس اكنون از سه سو راه را بگيريد و سپاه