حكيم ابوالقاسم فردوسى

187

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

در همان هنگام فرستادهء خردمندى از نزد آن سپاه توران كه پيران ، سالار ايشان بود و اكنون بر جاى مانده بودند ، به پيش شاه آمد و از سوى ايشان گفت : ما همگى بنده و چاكر شاه ايران هستيم و جز به فرمان تو نمىپوييم . ليك كسى از خواست يزدان رهايى نيابد ، اگر چه در دَم اژدها نيز باشد . شاه مىداند كه ما چه كسانى هستيم و از براى چه كمر خود را به سختى بستيم . ما در كار سياوش هيچ گناهى نداشته‌ايم . اين اهريمن بود كه دل شاه توران را از راه ببرد . او خيره سرى ناپاك انديش است كه نه از بزرگان شرمى دارد و نه از خدا مىترسد . از آن روز تا كنون ما خسته‌ايم و از درد دل ، رخسارمان پر از اشك است . از براى ايران ، سراسر توران پر از اندوه است و زن و كودك خردسال پر از ماتم اند . ما از براى آرزوى دلمان نبود كه به اين كينه خواهى آمديم . از براى سرزمين و تخت و تاج بود كه بيآمديم . ليك از اين جنگ ، بد بر سر ما آمد . پدر ، بىپسر و پسر ، بىپدر شد . اكنون اگر شاه ايران ، ما را به جان زينهار دهد ، ما نيز همگى ، بنده‌وار در پيش او كمر ببنديم . همهء ما در جنگ با سپاهيان تو گويى به كام نهنگ آمده‌ايم . در سپاه ما مهتران بسيارى هستند كه سزاوار بندگى شاهند . اينك ما گناهكاريم و او پادشاه است . پس هر چه از او بر ما آيد ، رواست . ما همگى از آن گناه به درگاه شاه پوزش آوريم . پس اگر از ما كينه‌اى در دل دارى ، همانا كه آيين كينه‌خواهى ، بريدن سر دشمن است . اگر هم كه بر ما بخشايش آورى ، باز هم روا باشد . بايد همان كرد كه سزاوار شاه است . چون كى خسرو - آن شاه آزاده مرد - گفتار ايشان را با درد بشنيد ، همهء آنها را ببخشود . پس بفرمود تا با آن آرزو به پيش او چاره‌جويانه بيآمدند . همگى با ديدگانى پر از خون و دلى پر از كين سر بر زمين نهادند . آنگاه خسرو به درگاه يزدان گفت : اى دادگر ، همانا كه اورنگ و فرّ و هنر را از تو مىبينم . اين همان سپاه است كه با سرى پر از كين ، خاك ايران زمين را مىجستند تا بر آن زهر گزاينده بپراكنند و سر سركشان را به زير آورند و اكنون اين چنين گشته‌اند . يزدان دادگر ، ايشان را بدين گونه بىپاى و پَر و خِرَد ساخت . پس من تنها به پروردگار دادگر دست مىيازم و او يار من باشد و بس