حكيم ابوالقاسم فردوسى
179
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
بودند . پس گستهم به آنجا كه آن ياران تورانى بودند ، رسيد . در همان هنگام اسپش بوى آن اسپان را بشنيد و خروشى برآورد . اسپ لهّاك هم بدين گونه بسان بيهوشان خروشيد . فرشيدورد كه چنين ديد ، به پيش لهّاك آمد و او را از خواب بيدار كرد و گفت : از اين خواب خوش برخيز و با مردانگى ، بخت بد را از خود بگردان . كه دانا زد اين داستان بزرگ * كه شيرى كه بگريزد از چنگ گرگ نبايد كه گرگ از پسش بركشد * كه او را همان بخت خود بركشد اكنون برخيز و بشتاب ، زيرا كه سپاهى از ايران بيآمده و راه بر ما بگرفتهاند . چه مايه بپوييد و اندر شتافت * كس از روز بد را رهايى نيافت پس آن هر دو سوار بر اسپ سوار شدند و از آن مرغزار آهنگ رفتن به دشت كردند . ناگهان از دور ، گستهم پديدار شد . هيچ سوارى با او نديدند . چون آن دو دلير سرها را برافراختند ، گستهم را بديدند و بشناختند . پس به يكديگر گفتند : او كه به تنهايى به سوى ما روى نهاده ، كسى بجز گستهم نيست كه با درفش دليران در دست به جنگ ما آمده است . اينك ما نبايد از پيش او بگريزيم تا او به اين دشت روى كند . همانا كه گستهم از ما رهايى نخواهد يافت . شايد كه بخت بد بر وى ستم آورده باشد . آنگاه آن دو به سوى دشت روى نهادند . گستهم كه چنين ديد ، كينهجويانه از پس ايشان بتاخت . چون به نزديكى ايشان رسيد ، بسان شير ژيان فريادى برآورد و تير خدنگ بر آنها بباريد . فرشيدورد به جنگ او آمد . ليك گستهم چنان تيغى بر سر او بزد كه مغزش با خون برآميخت و از اسپ بيفتاد و در دَم جان بداد . و بدين سان آن پهلوان نامور ويسه نژاد درگذشت . چون لهّاك روى برادر را بديد ، بدانست كه ديگر براى هميشه از كارزار آسوده گشت . پس بلرزيد و از درد او خيره شد و گيتى به پيش چشمش تيره گشت . از درد برادرش روانش سير شد و ناگهان كمان را به زه كرد و با ديدگانى اشكبار ، تيرى به سوى گستهم انداخت . گستهم نيز به سوى او تير