حكيم ابوالقاسم فردوسى
180
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
بيانداخت . ليك تير يك تن از ايشان بر زمين نيافتاد « 1 » . هر دو سوار خسته گشتند و دست به شمشير بردند . گستهم در آن نبرد بر لهّاك دست يافت و ناگهان تيغ تيزى بر گردن او بزد و رستاخيزى از او برآورد . سر لهّاك چنان كه گويى زخم چوگان به دو رسيده باشد ، بسان گويى به زير پا آمد . چنين است كردار گردان سپهر * ببرّد ز پروردهء خويش مهر چو سر جوئيش ، پاى يا بى نخست * اگر پاى جويى ، سرش پيش تست از سوى ديگر ، گستهم نيز سوار بر اسپ ، چنان زخمى گشت ، كه گويى مىخواست از هم بگسلد . بر روى زين خميده بود و خون ازو مىريخت . بدين سان اسپ خود را براند تا اين كه به جويبارى رسيد كه در آن هم آب روان و هم سايه ديد . پس ، از اسپ فرود آمد و اسپش را به درختى بست . آنگاه از سرنوشتى كه داشت ، به پيش آب آمد و آب بسيار بخورد و پروردگار را آفرين بكرد . ناگهان گويى زمين ، او را ببست . بپيچيد و با تنى كه سراسر به زخم شمشير چاك گشته بود ، بر خاك تيره بغلتيد و گفت : اى كردگار روشن ، به دلسوزگى من ، بيژن گيو يا يك دلاور ديگر را از ميان سپاه نامدار ايران برانگيز تا مرده يا زندهء مرا از اين جايگاه به سوى سپاه ايران كشاند تا بدانند كه من با نامى بلند مُردم . همانا كه در گيتى ، شادكامى جز اين نيست . و بدين سان گستهم همهء آن شب را تا روز از درد ، بسان مارى بر خاك بپيچيد . ديدن بيژن ، گستهم را به مرغزار از سوى ديگر ، چون گيتى از خورشيد روشن گشت ، بيژن بدان جايگاه رسيد . پس به گِرد آن مرغزار بگشت تا از آن يار گمشدهاش نشانى بيابد . ناگهان از دور ، اسپ زرد رنگ گستهم با زينى نگون گشته و لگامى گسسته و كمند و رُخى پر خون
--> ( 1 ) - منظور اين است كه تير هر دو به تن يكديگر خورد و بر زمين نيفتاد .