حكيم ابوالقاسم فردوسى
178
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
سرنوشت و گردش ايزدى پيش آيد ، ديگر بدى از من بازنگردد . سرنوشت با پرهيز باز نمىگردد . پس نبايد كه در اين باره سخن به درازا كشد . اكنون سر مرا از پيكار مگردان ، زيرا كه من تن خويش را براى اين كار ، برخى ساختهام . گيو به دو گفت : اگر تو از اين كار باز نگردى ، پس همان خوبتر كه نشيب و فراز اين نبرد را بدون من نگذرانى و من در اين كار يار تو باشم . ليك بيژن به دو گفت : هرگز مباد اين كه سه پهلوان نامدار خسرو نژاد ، از پِى دو تورانى هراسناك ، چنين راه دورى را بپيمايند . اكنون تو را به جان و سر شاه روشن روان ايران و به جان نيايت - آن پهلوان نامور - و به كين سياوش سوگند مىدهم كه تو از اين رزمگاه باز گردى و من به اين راه بروم . و بدان كه اگر مرا بگويى كه از نبرد بازگردم ، فرمانت را نخواهم برد . گيو كه اين سخن را از بيژن بشنيد ، بازگشت و بر او آفرين كرد و گفت : پيروز به روى و دست بدى را ببندى و شاد و گشادهدل باز گردى . بيژن نيز از پس گستهم - كه در اندوه و شادى يار او بود - به سوى جنگ با سواران سپاه توران بتاخت . از سوى ديگر ، چون لهّاك و فرشيدورد از رود بگذشتند و به دشت نبرد آمدند ، در يك تسو ، هفت پرسنگ راه را بدون ترس از سپاه ايران برفتند . تا اين كه بيشهاى پر از سبزه و درخت و مرغ و نخچير و شير و آب روان ديدند كه سايه گاهى براى كاروانان بود . از براى نخچير كردن فرود آمدند و آنگاه به سوى رود رفتند . چون آب بخوردند ، خوراك بخواستند . پس پيرامون آن مرغزار بگشتند و شكار بسيارى كردند . آنگاه آتشى برافروختند و شكار را بر آن بريان كرده ، بخوردند و سپس بخفتند . ليك روزگار دليرانى كه ستم بر ايشان چيره گشته باشد ، دژم خواهد بود . لهّاك بخوابيد و فرشيدورد در بالاى سر او پاسبانى بكرد . كشته شدن لهّاك و فرشيدورد به دست گستهم چون شب تيره شد و مهتاب برآمد ، هر دوى ايشان ، اندوهگين به خواب رفته