حكيم ابوالقاسم فردوسى
177
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
كوه بر مىآورى . پس ديگر مرا از اين كار ، چه باك است ؟ چون بيژن اين سخنان را بشنيد ، سر فرو برد و زمين را ببوسيد و برفت . رفتن بيژن از پس گستهم آنگاه بيژن كمر ببست و آمادهء جنگ شد و اسپ سياهرنگ خود را نيز زين بر نهاد . در همان هنگام به گيو آگهى رسيد كه بيژن كمر به جنگ فرشيدورد بسته است . پس بىدرنگ همچون دود بر اسپى تازى بنشست و به آن راه بيآمد . چون بيژن را بديد ، با تندى لگام اسپ او را به سويى كشيد و گفت : آن همه با تو سخن گفتم ، ليك نمىخواهى با من همداستان گردى تا يك بار هم كه شده از تو شادمان باشم . اكنون اين چنين شتابان ، به كجا مىخواهى به روى ؟ در هر كارى درد دل مرا مجوى و بگو كه از من با پيرانه سر چه مىخواهى ؟ من كه بجز تو هيچ فرزندى در گيتى ندارم ، روانم به درد تو خرسند نيست . دَه شبانروز بر پشت زين بودى و تيغ كين بر بدخواهان كشيده بودى . از گبرى كه بر تن داشتى ، تنت ساييده گشت ، ليك از خون سير نمىشوى . اينك كه يزدان نيكى دهش ، ما را بخت پيروز بداد ، پس ما نيز بايد ديگر با شادى به آرامش بنشينيم . چرا سر خود را در پيش زمانه مىبازى ؟ بسيار با اين دشنهات نترس گشتهاى . ولى بدان كسى كه به سرانجام خويش نيانديشد ، در گيتى چندان كامياب نگردد . اينك چندى پيرامون روزگار مپوى ، زيرا كه او خود ، به سوى ما روى نهاده است . پس بيا و از براى پدرت از اين سخن باز گرد . شايسته نيست كه دل من را دردمند سازى . بيژن كه چنين شنيد ، به دو گفت : اى پر خرد ، تو اكنون گويى كار گذشته را به ياد نمىآورى و با خيرهسرى ، سر از داد مىپيچى ولى مردم گمانى جز اين بر تو مىبرند . اى پدر ، بدان كه اين سخنى كه مىگويى ، داد نيست . مگر جنگ لادن را به ياد نمىآورى كه در آن گستهم با من چه كرد ؟ در اندوه و شادى با من بود . اينك اگر