حكيم ابوالقاسم فردوسى
170
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
آنگاه گودرز به بزرگان گفت : اينك كه رزم ما بدين گونه گران گشت ، در دل مىپندارم كه افراسياب از براى اين كينه ، سپاهيان خود را به اينسوى رود آورَد . ليك سپاهيان او از رنج و تاب بيآسودهاند ولى سپاهيان ما اين چنين خسته و درماندهاند . از براى همين بود كه با هوشمندى ، كسى را به پيش شاه فرستادم و او را در اين باره پندها بدادم و گفتم : اگر شاه تركان سپاه خود را بدينجا بيآورد ، ما توان پايدارى در اين رزمگاه را نداريم . اكنون اين چنين گمان مىكنم كه كى خسرو - آن شاه گيتى - ناگهان براى اين رزم ما بدينجا آيد و اين رزمگاه را با فرّ خويش بيفروزد و سپاهيان كينهور خود را بيآورد . پس ما نيز اين كشتگان را به همينگونه بر پشت زين اسپها بر اين دشت كين نگاه داريم . زيرا از اين كشتگان است كه جان ما بىاندوه گشته و روان سياوش نيز از اين كار ، خرّم است . پس اگر ايشان را بدين سان به پيش شاه بيآوريم ، از ديدن آنها شاد گردد و پايگاه ما نيز برتر شود . چرا كه آشوب تركان و ايرانيان از اين بود كه اكنون ديگر از ميان برفت . ديگر چون خسرو بيآيد ، به نيروى يزدان پاك ، هيچ ترسى از تركان نخواهيم داشت . همهء بزرگان با شنيدن اين گفتار گودرز بر او آفرين خواندند و گفتند : زمان و زمين بىتو مبادا . همانا كه گفتارت سراسر سودمند است و خورشيد و ماه از ديدار تو روشن هستند . سپس با آن كشتگان ، به همانگونه كه بودند برفتند . گروى زره نيز كه دستانش را با بند كمند بسته و بر گردنش پالهنگ افكنده بودند ، پياده مىدويد . چون سپاهيان به لشگرگاه رسيدند ، سپهبد و پيادگان را بديدند . گستهم شير كه در پيش سپاهيان بود ، به نزد گودرز پهلوان دلير آمد و زمين را ببوسيد و بر او آفرين كرد و گفت : اكنون همهء سپاهيانت را بىآزار ببين . ايشان را همچنان كه به من سپردى ، اينك به تو مىسپارم . در همان هنگام كه گستهم و گودرز اين سخنان را مىگفتند ، فرياد ديدهبان از كوه ريبد به گوش رسيد كه گفت : بدانيد كه از گَرد سپاهيان ، دشت بسان شب تيره گشته و از هر سو خروش و فريادى برآمده است . از خروش كوس و كارناى ، گويى دشت از جاى مىجنبد . تخت پيروزهء شاه بر پشت پيل ، همچون درياى نيل مىدرخشد . از