حكيم ابوالقاسم فردوسى
171
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
تابش آن درفشهاى گوناگون ، آسمان بسان پرند بنفش گشته است . درفشى به بلندى سرو سهى ، با فرّهى ، از دور پديد آمده است . از گَرد آن سواران جوشن ور ، زمين از كران تا كران ، بنفش گشته است . در پسِ هر درفشى ، درفش ديگرى ، چه اژدهاپيكر و چه هماى پيكر ، بر پا است . اگر به همينگونه تيز بتازند ، تا يك روز ديگر به اينجا خواهند رسيد . زارى كردن لهّاك و فرشيدورد بر پيران از سوى ديگر ، ديدهبان كوه كنابد نيز همان شگفتى را [ كه ديدهبان سپاه ايران ديده بود ] بديد . پس با دلى پر از اندوه و لبى پر از آه به نزديك لهّاك و فرشيدورد شتافت و گفت : اگر چشم من از اندوه ، تيره نگشته ، پس بدانيد كه يزدان ، تركان را نابود بساخت و همهء آن رنجهايمان يك سره خاك شد . سپاهيان خروشان ايران ، هر يك با درفشى در دست از آن بلندى به زير آمدند . درفش پيران سپهدار را نيز نگونسار و تنش را فرو شده در خون مىبينم . آن دَه دلاورى هم كه از اينجا با پيران پهلوان برفتند ، از دور مىبينم كه خونين و از اسپانشان سرنگون گشتهاند . دليران ايران نيز به پيش گستهم رسيدند . از سوى ريبد هم گَردى تيره پديد آمده و دشت را لاژوردين ساخته است . درفش كاويانى در ميان آن سپاه است و درفش شاهنشاه ايران نيز با نفير و كوس پديدار گشت و زمين به سياهى آبنوس شد . لهّاك و فرشيدورد كه چنين شنيدند ، به آن ديدگاه رفتند و به چشم خويش ديدند كه برادر و سپهبدشان به همراه دَه سوار از سران برگزيده و جنگاوران دلير ترك كشته شدهاند . پس ، از آنچه كه ديدند ، زار و گريان گشتند و از خون برادر ، ناله سر دادند . به زارى مىگفتند : اى نرّه شير ، اى پيران سپهدار و سوار دلير ، اكنون ديگر دشمن كامروا گشت و گيتى با بدى بر تو سر آمد . اينك چه كسى كينهء تو را مىگيرد و راه و آيين تو را مىدارد ؟ ديگر هنگام آن فرا رسيد كه سرزمين تركان و افراسياب ، سراسر ويران