حكيم ابوالقاسم فردوسى

164

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

بلندى برفت . هجير كه زور و بخت را از پروردگار ، و آن پيروزى را از بخت بيدار مىديد ، به آن اختر نيك آفرين بكرد . رزم زنگهء شاوران با اوخاست هشتم ، زنگهء شاوران بود كه از ميان آن پهلوانان جنگاور به بيرون تاخت . هماوردش اوخاست بود كه شير نيز از جنگ با او روى برمىتافت . پس هر دو گرز گران در دست گرفتند و بيش از اندازه با يكديگر بجنگيدند و گرز بكوفتند . تا اين كه اسپانشان چنان از تگ فرو ماندند كه گويى رگشان در تن نمىجنبيد . چون روز به نيمه رسيد و خورشيد تابان ، دشت را بسان آهنى تفتيده كرد ، چنان خسته گشتند كه گويى يك گام نيز ديگر نمىتوانستند به پيش گذارند . پس به يكديگر گفتند : اكنون جگر آدمى از گرما مىسوزد و بايد كه اندكى بيآساييم و پس از آن ، بار ديگر به سوى جنگ بازگرديم . بدين سان برفتند و اسپان جنگيشان را نيز در جايى فرود آوردند و پايشان را ببستند . سپس چون چندى بگذشت و آسوده گشتند ، برخاستند و بار ديگر آهنگ پيكار و كينه كردند . سواران نيزه در دست ، همچون آتشى در كانون آن كارزار مىگشتند . سرانجام چون زنگه بر اوخاست دست يافت ، سرنيزه را به سوى او كرد و بشتافت . پس نيزه‌اى بر كمرگاه او بزد كه او را از اسپ به زير افكند . آنگاه بسان تندرى خروشان ، چنان فرياد بلندى سرداد كه گويى آن دشت نبرد از هم دريده شد . سپس زنگه از اسپ فرود آمد و اوخاست را به چاره از روى زمين ، بر پشت زين ، نگون برافكند . شگفتا كه از بخت ، چه بر سر تركان آمد . آنگاه زنگه بر اسپ سوار شد و با درفش گرگ پيكر در دست ، به بالاى آن كوه فرّخ برفت و آن درفش را در آنجا برافراشت و بر شاه ايران و گودرز - آن پهلوان زمين - آفرين بكرد .