حكيم ابوالقاسم فردوسى

146

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

و كوهه‌اى از درياى خون برآمد . پس دو سالار سپاه گفتند : اگر همچنين پهلوانان در اين دشت كين بمانند ، چون شب تيره فرا رسد ، ديگر هيچ بجز خداوند گيهان و آسمان بر جاى نماند . پيران كه چنين ديد ، به لهّاك و فرشيدورد فرمود : همهء سپاهيانى را كه با شمايند و شايستهء اين رزمگاه هستند ، بيآوريد تا از سه سو به اين رزمگاه آيند . و در ميان ايشان ، آن گروهى را كه بيدارتر و نگاهبانتر هستند ، به پشت سپاه ببريد تا به نگاهدارى آن بپردازند . شمايان هم از دو سو راه را بگيريد . پيران به لهّاك نيز فرمود تا با سپاهيان خويش به سوى كوه رَود و به فرشيدورد نيز گفت تا با سپاهيانش به سوى رود برود و گَرد را تا به خورشيد برآورَد . پس چون آن نامداران سپاه توران ، آن سپاه كينه‌خواه را بيآوردند ، ديده‌بان سپاه ايران از آن ديده‌گاه ، فرستاده‌اى را به پيش گودرز پهلوان روانه كرد . نگاهبان سپاه ايران با سپاهيانش ، دشمن را از هر سو نگاه مىداشت . چون لهّاك و فرشيدورد از دو سو نخيز ساختند ، سواران ايرانى با ايشان درآويختند و خاك را با خون برآميختند . فرستاده به پيش گودرز رسيد و او را از اين كار آگاه ساخت . گودرز نگاه كرد تا ببيند چه كسى از آن پهلوانان پرخاش جوى ، پشت سپاه را دارد . پسر گراميش - هجير - آن شير شرزه را ديد كه با تيغ و تير در پشت پدر بود . پس گودرز به او بفرمود تا به پشت سپاه و به پيش گيو لشگرپناه رود و او را بگويد كه گروه گروه سپاهيان را به سوى رود و كوه به يارى سپاه فرستد . نيز بفرمود تا به گيو بگويد كه پهلوان دليرى را به پشت سپاه گمارد و جاى خويش را به دو دهد و خود از آنجا پاى پيش گذارد . هجير خردمند كمربسته ، چون گفتار پدر فرّخش را بشنيد ، دوان به نزد برادر آمد و آنچه را گودرز پهلوان گفته بود ، باز گفت . چون گيو سخن او را بشنيد ، از جا بجست تا يكى از ناموران سپاه را برگزيند . پس فرهاد پهلوان را برگزيد و او را به نزد خود خواند و همهء سپاه را به دو سپرد . آنگاه به زنگهء شاوران فرمود تا دويست تن از سران دلاور سپاه را به جنگ فرشيدورد ببرد و از كوه و آب ، گَرد برانگيزد . سپس دويست پهلوان را نيز با درفشى به گرگين ميلاد داد و به دو گفت : اكنون بايد به آن كينه‌گاه رفت .