حكيم ابوالقاسم فردوسى
144
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
به سوى دهستان رفته است . هرگز آن روز نرسد كه او بخواهد در جنگ پيش دستى كند زيرا من خود بر آن هستم كه پگاه از اينجا سپاهيان را از جيحون بگذرانم و نه گودرز و خسرو و توس را بر جاى گذارم و نه تخت و تاج و نفير و كوس ايشان را . چنان سپاهى به ايران برانم كه ديگر از اين پس كسى تخت شاه ايران را نبيند . ناگهان بر كى خسرو فرود آيم و بدانسان سرش را با دشنه از تن جدا سازم كه مادرش به زارى بر او بگريد . پس چنين كنم ، مگر اين كه كار آسمانى ديگرگونهاى از گردش روزگار پيش آيد . اى كارآزمودهء سرفراز ، همانا كه يزدان تو را به چيزى نيازمند نساخته است . هرچه از مردان و گنج و نيرو كه بخواهى ، دارى . من نيز اينك سى هزار سپاهى نامور و دلير و خردمند و پهلوان و سوار به نزد تو فرستادم تا جان تاريكت را روشن سازند . سپاهى كه يك تن از ايشان با دَه ايرانى برابر باشد و دَه ايرانى به چشم ايشان اندك باشند . پس چون اين سپاه به نزدت آيد ، ديگر درنگ مكن و سر و تاج گودرز را از جاى بگسل و آن كوهى را كه بدان پناه برده و باروى خود ساخته ، با اسپان جنگى به زير پا آور . و چون بر ايشان پيروز باشى ، دست از ريختن خون و آويختن ايشان برمدار . چون فرستاده پيام شاه را بشنيد ، به پيش پيران - پهلوان سپاه - آمد و همهء آن پيام را بازگفت . سپس پيران همهء سپاهيان را فرا خواند و ايشان را دلگرمى بداد . دلهاى سپاهيان از شنيدن آن پيام ، آزاد گشت . ليك پيران در نهان ، روانش پر از درد و دلش پر از خون و رخسارش پر از گَرد بود . زيرا سپاه شاه را از هر سو كاسته مىديد . از سوى ديگر نيز از شاه ايران مىترسيد كه به جنگ آيد . پس به درگاه يزدان چنين گفت : اى كردگار ، چه شگفتىهاى بسيارى در اين روزگار است . براستى هر كسى كه تو او را بر كشيدى ، ديگر خوار و افكنده نيست . تنها تو گيهاندار پايندهاى . به كار خسرو بنگر كه چه كسى در اين روزگار مىدانست كه او شهريار خواهد شد .