حكيم ابوالقاسم فردوسى

140

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

فرو برد . پيران نيز او را در بر گرفت . سپس رويين پيام گودرز را بداد و آنچه را كه در آن رزمگاه ديده بود ، بگفت . آنگاه دبيرى ، آن نامه را براى پيران بخواند . دل پيران پهلوان از شنيدن آن سخنان به سياهىِ كرف و پر از درد گشت و جانش پر از بيم شد . بدانست كه ديگر روزگار تنگى فرا رسيد . ليك شكيبايى و خاموشى گزيد و سپاهيان را از آن سخن آگاه نساخت و به ايشان گفت : بدانيد كه دل گودرز به راه نيآمد . دلش از براى خون آن هفتاد پسر برگزيده‌اش ، هيچگاه از كين نمىآرامد . اينك اگر او از براى آن كارى كه بگذشته ، اين چنين بار ديگر بنيان كينه مىافكند ، پس چرا من به كين برادرم و به خون آن نهسد سرِ نامدارى كه در هنگام كارزار از تنشان جدا گشت ، كمر نبندم . همانا كه ديگر در سرزمين تركان هيچ سوارى چون هومان و چون نستيهن - آن سرو سايه‌فكنى كه ناگهان از چمن ناپديد گشت - كمر نبندد . پس اكنون بر ما بايسته است كه كمر ببنديم و هيچ بوم و برى براى ايرانيان نگذاريم . باشد كه به نيروى يزدان و با شمشير تيز ، رستاخيزى در ميان سپاه ايران به پا سازم . آنگاه پيران گله‌هاى اسپانى را كه شايسته بود ، از هر سو شتابان به لشگرگاه آورد و همهء سپاهيان پياده را نيز سوار ساخت و به هر يك دو اسپ داد تا به جنگ شوند . سپس در گنجهاى كهن را برگشود و ايشان را دينار بسيار بداد . يارى خواستن پيران از افراسياب چون اينها همه كرده شد ، پيران شب به هنگام خواب ، فرستاده‌اى هوشيار و با انديشه‌اى پير و سخنگوى و پهلوان و سوار و دلير را به نزد خود خواند و به دو گفت : به پيش شاه توران زمين برو و او را بگوى كه : اى شاه دادگر و نامجوى ، براستى كه از هنگامى كه آسمان بر روى اين خاك تيرهء نژند پديدار گشته ، هيچ شاهى به مانند تو بر تخت ننشسته و نام شاهى نيز بر كسى سزاوار نبوده است . همانا كه تخت و تاج و كمر بستن و بخت ، تنها زيبندهء توست . ليك من بندهء گناهكار تو هستم كه از انديشهء