حكيم ابوالقاسم فردوسى
139
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
پس بايد با همهء سپاهيان همچون كوه جنگ آوريم و هر دو سپاه رده بركشند . اگر اين چنين پيروز گشتيم كه هيچ ، و گرنه همهء نامداران را بيآوريم و جايگاه نبرد را بسازيم . و بدان كه اگر تو از اين گفتهء من روى بگردانى ، من هرگز از اين كار باز نخواهم گشت . اگر هم كه سپاهيانت را براى جنگ با من بس نمىدانى و مىخواهى از افراسياب سپاهى به يارى بخواهى ، پس به ژرفى بنگر و ببين كه سپاهيان و خويشان و بستگانت زخمى و پراكنده گشتهاند پس بگذار تا پزشكان به درمان ايشان بپردازند . اينك اگر از براى اين كار ، از من درنگ مىخواهى ، تو را مىدهم و گرنه آمادهء جنگ باش . و من اين سخن را از براى آن گفتم تا ديگر به روز نبرد ، نتوانى هيچ بهانهاى بيآورى و بگويى كه تو به ناگهان بر ما جنگ آوردى و نخيز ساختى و درنگ نكردى . و بدان كه اگر من سد سال ديگر هم اين كين را بجويم همان خواهم كرد كه اكنون مىكنم . پس اميدى به برگشتن من از اين كينه نداشته باش و بدان كه شب و روز و گاه و بيگاه در نزد من يكى است . چون پاسخ نامه داده شد ، رويين پهلوان كمر برميان بست و سوار بر اسپى تيزتگ به همراه ديگر سوارانش بيآمد و از اسپ فرود آمد و با آن پهلوانان به پيش گودرز سالار رفت . گودرز سپهدار بفرمود تا موبدان و همهء سپاهيان نامور و خردمند و روشن روان ، زود به پيش او آيند . آنگاه بفرمود تا پاسخ نامه را به پيش آن پهلوانان بخوانند . چون آن بزرگان ، آن نامهء دلپذير را از گفتار دبير فرّخ بشنيدند ، پيران را كم خِرَد شمرده و همهء پندهاى او را سبك دانستند . پس به گودرز آفرين كردند و او را پهلوان زمين خواندند . آنگاه گودرز آن نامه را مُهر كرد و به رويين - پسر پيران - بداد . سپس بفرمود تا جامههايى شاهوار بيآراستند و آنها را با اسپان تازى زرّين ستام و شمشيرهاى زرّين نيام و افسر و سيم و زر بسيار به رويين و يارانش ببخشيد و هر كدام را كه سزاوار بودند نيز كلاه و كمر بداد . آنگاه رويين با يارانش از پيش گودرز پهلوان به سوى سپاهيانش روان شد . چون به نزديك پيران رسيد ، چنان كه شايسته بود به پيش پدر برفت و در پيش تختش سر