حكيم ابوالقاسم فردوسى
138
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
اين ، نيروى من و اين نامداران و شيران پهلوان را ديدهاى ، اينك هم اگر با من برابر شوى ، ديگر ترا از اين همه گفتگو رها خواهم ساخت و به نيروى يزدان و به فرمان شاه ، اين رزمگاه را در خون فرو كنم . و تو اى پهلوان نامور سپاه ، به اين گردش خورشيد و ماه بنگر و ببين كه ديگر آن بند سپهرى فراز آمده و بخت از تركان بگشته است . بنگر كه پروردگار گيهان آفرين ، از براى آن كردار بدت چه بر سرت خواهد آورد . اكنون ديگر روزگار از بد دورى كرده و كيفر بد براى بدكردارى پديدار گشته است . پس بسيار بيانديش و گوش بگشاى و گفتار مردم خردمند را بشنو و بدان كه اين همه سپاه بيشمار و سد هزار سوار شمشيرزن ، همگى نامجوى و كينهخواه ، از اين رزمگاه با افسون بازنگردند . هفتم اين كه پيمان ببستى و سوگند راستكارى بخورد پس بدان كه مرا با تو هيچ سخنى از پيمان نباشد ، زيرا كه هرگز خِرَد به روان تو راهى ندارد و با هر كه پيمان مىبندى ، سرانجام راستكارى را از ياد مىبرى . همانا كه هيچكسى به گفتارت زينهار نيابد . سياوش نيز با سوگند تو بود كه بر باد شد . در آن روز بد ، چه بسيار كه تو را ياد كرد ، ليك تو او را فريادرس نگشتى . هشتم آن كه گفتى : مرا تاج و تخت و مردانگى و بخت و گنج و سپاهيان از تو بيشتر است ، ليك از مِهر است كه دلم از جنگ ، اين چنين رنجه مىگردد پس بدان كه من اين چنين گمان مىكنم كه تا به اين هنگام بىگمان مرا در جنگ آزمودهاى . پس اگر مرا در روز كين ، بىهنر يافتهاى ، اينك بار ديگر مرا از نو ببين كه گنج و تخت و تاج و هنر من نيز به مانند تو است . نهم آن كه گفتى : تو تنى چند از مردان دلاور را براى نبرد برگزين و من نيز سواران گردنكشى از سپاهيان ترك به جنگ آورم زيرا از بس به سپاهيانم مهربانم ، نمىخواهم كه بيداد و كين بگسترانم . پس بدان كه اگر من اين چنين سپاهيان را از يكديگر جدا سازم ، شاه از من آزرده گردد . و دهم آن كه گفتى : جنگاورى برگزين تا با من به جنگ پردازد بدان كه در هنگامى كه سپاهى از گناهكاران در پيش روى من باشند كه دل ايرانيان از ايشان پر از درد است ، شاه با من همداستان نباشد كه اين چنين كنم .