حكيم ابوالقاسم فردوسى
136
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
و اندرز و گفتار نغز بسيار بگفت تو سپاهيان را به اينجا آوردى و در جنگ پيش دستى كردى . نخست خِرَد را دور داشتى ، ليك در فرجام كار ، آرامش گزيدى . ولى بدان كه خوى بد ، سرشت تو است و هرگو تو را به راه خِرَد نيآورد . بدى با نژاد و خاندان شما همراه است . خودت شنيدهاى كه از سوى تور ، براى تاج و تخت چه بر سر ايرج نيكبخت آمد . آن بدى از تور و سلم بود كه پديدار شد و اين بيداد و كين را در همهجا بگسترانيد . فريدون نيز كه از براى آن درد ، شب و روز لب به نفرين ايشان گشاده بود ، به يارى دادار نيكىدهش ، هم دلى مهربان داشت و هم دانش . پس از آن ، از آن نامداران كم خِرَد تورانى بود كه خوى بد به افراسياب رسيد و بار ديگر با منوچهر و نوذر و كى كواذ ، از نو ، بنيان كينه را نهاد . با كِي كاووس نيز كرد آنچه كرد و از ايران آباد ، گَرد برآورد . بار ديگر هم با ريختن خون سياوش ، بنيان چنين كينهاى را گذاشت . ليك تو را در آن هنگامى كه سياوش ، جان شيرينش را بداد ، يادى از داد نيآمد . چه بسيار بزرگان ايرانى با تاج و تختى كه از براى اين كين تباه گشتند . ديگر آن كه گفتى : تو با پيرانه سر چرا اين همه كمر به خون ريختن مىبندى . پس اى كارآزمودهء فريبكارى كه فراز و نشيب هر كارى را ديدهاى ، بدان كه يزدان از آن رو مرا زندگانى دراز و بخت گردنفرازى داده تا در روز نبرد ، از براى اين كينه ، از توران زمين گَرد را تا به خورشيد برآورم . اكنون مىترسم كه يزدان من جان از تنم بگسلاند و من اين كينه را بجا نيآورده و سرزمينتان را به زير پا نسپرده باشم . سديگر آن كه گفتى : هيچ ترس و باكى از يزدان پاك در تو نمىبينم و نمىدانى كه سرانجام از براى اين خون ريختنهاى بيهوده ، تنمان گرفتار مىگردد پس بدان كه اگر من اكنون با اين گفتار چرب تو از پيكار با تو بازگردم ، به هنگام پرسش در آن گيتى ، كردگار و داور دادگر ، مرا از اين گردش روزگار بپرسد و گويد كه تو را سالارى و زور و فرزانگى و گنج بدادم ، پس تو چرا در پيش ايرانيان كمر به كين سياوش و خون هفتاد پسر گرامى خود نبستى ؟ آنگاه من در پاسخ پروردگار گيهان آفرين چه گويم ؟ بگويم كه چرا از اين كينه روى گرداندم ؟