حكيم ابوالقاسم فردوسى
135
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
و بزم مىآراست و رويين را به پيش خود مىخواند . پاسخ نامهء پيران از گودرز چون يك هفته بدين گونه بگذشت ، پگاه روز هشتم ، گودرز سالار ، نويسنده را پيش خواند و بفرمود تا پاسخ آن نامه را بنوشت . و بدين سان بار ديگر درخت كينه را بكاشت . گودرز در آغاز نامه آفرين بكرد و آنگاه به پاسخ آنچه كه پيران گفته بود ، پرداخت و گفت : سراسر نامهات را بخواندم و همهء گفتارت را بدانستم . رويين همهء آن پيامى را كه داده بودى ، به ما رسانيد . ليك مرا از اين گفتار خوبى كه در نامه داشتهاى ، شگفت آمد ، زيرا مىبينم هرگز دلت با زبانت يكى نيست و روانت از خِرَد ، مايهاى ندارد . در هرجا گفتار چربى به كار مىآورى و چنين سخنهاى پر نگارى مىگويى . كسى را كه از بُن ، خِرَد در سر نباشد ، گمان به مهربانى تو مىبرد . ليك تو همچون شورهزارى هستى كه چون آفتاب بر آن بتابد ، از دور همچون آب مىنمايد . ولى بدان كه به هنگام گرز و سرنيزه و كمند ، ديگر فريب و چاره به كار نيآيد . اكنون ديگر گاهِ پاسخ و گفتار و فريب و پيوند و مِهر نيست و مرا با تو هيچ كارى بجز كين و پيكار نباشد . پس اينك بنگر تا گردش سپهر چگونه خواهد بود و پروردگار گيهاندار چه كسى را نيرو خواهد داد و بخت پيروز و خورشيد ، يار چه كسى خواهد بود . ليك اكنون خرد را ياد كن و پاسخ آنچه را كه بگفتى ، بشنو . نخست آن كه گفتى كه : من از مِهرى كه دارم و از يزدان و گردش رستاخيز نمىخواهم كه جنگى براى من پيش آيد و از اين كار ، دلم تاريك و تنگ گشته است پس همانا كه در آن هنگامى كه اين گفته را بر لب آوردى ، دلت با زبانت آشنايى نداشت . زيرا اگر در دل تو ، داد ، راهى داشت ، خودت در خون ريختن پيش دستى نمىكردى . در آغاز كار كه گيو با پهلوانان هوشيار و دلاور ايران به پيش تو آمد و به همراه آن بزرگان پاكيزه مغز ، با تو از هر درى و از هر نامدار و كشورى سخن راند و پند