حكيم ابوالقاسم فردوسى

122

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

بگشود و تيرى بر اسپ او بزد . اسپ تگاور نستيهن از درد به رو در افتاد . بيژن نامجوى به دو رسيد و چنان گرزى بر كلاهخود او بزد كه در دَم كشته شد . پس بيژن به ايرانيان رو كرد و گفت : هر كه از شمايان كه كمر به جنگ مىبندد ، بجاى گرز و شمشير ، كمان در دست گيرد ، آن كمان را بر سرش بشكنم . زيرا كه تركان اگر چه به ديدار ، پرى چهره‌اند ، ليك از هنر بهره‌اى ندارند . ايرانيان كه چنين شنيدند ، دليرانه شمشيرهاى جوهردارشان را كشيدند و به مانند پيل بر سراسر آن دشت ، سر از تن تورانيان جدا ساختند و بر خاك افكندند . آنگاه از آن رزمگاه تا لشگرگاه توران ، از پِى تورانيان بتاختند . از سوى ديگر ، چون پيران ، برادرش را با آن سپاهيان تورانى نديد ، گيتى در پيش چشمانش سياه گشت . پس به كارآگاهان گفت : فرستاده‌اى را از اين رزمگاه بفرستيد تا به نزديك سپاه ايران بتازد و نشانى از نستيهن من برايم بيآورد و گرنه چشمانم را بيرون مىآورم . پس بىدرنگ فرستاده‌اى را روانه ساختند . فرستاده برفت و آنچه رخ داده بود ، بديد و شتابان بازگشت و گفت : اكنون نستيهن با نامداران سپاه توران در آن رزمگاه ، بسان پيلى بر زمين افتاده و سرش بريده و تنش از زخم گرز همچون نيل گشته است . چون پيران سپهدار اين سخن را بشنيد ، جوشيد و ديگر هوش با او نماند . پيوسته موى از سر مىكَند و اشك از ديدگان مىباريد . آرام و خورد و خواب ازو دور گشت . دست بزد و جامهء رومى بر تن بردريد و خروشِ هاىهاى او برخاست . پيوسته مىگفت : اى كردگار گيهان ، همانا كه نهان من با تو بد بوده كه اين چنين زور بازوان من را بگسستى و بدين سان اختر و خورشيد من تيره گشت . دريغ آن نستيهن دلير و جوانمرد و پهلوان و ستوده ، آن شيرافكن گُرد گيرم . و دريغ آن برادر گرامى من ، آن هومان پهلوان ، بزرگ خاندان ويسه . اكنون ديگر چه كسى را چون نستيهن ، آن شير شرزه كه پلنگ نيز در برابر چنگال او چون روباه مىشد ، بيابم تا در اين رزمگاه به جنگ رَود ؟ بايد سپاهيان را به سوى جنگ بُرد . پس ناى رويين بزد و كوس بربست . آسمان ، نيلگون و زمين به سياهى آبنوس گشت .