حكيم ابوالقاسم فردوسى
123
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
و بدين سان چون سپاه توران از كوه كنابد بيرون شد ، از آن همه سپاهى ، روشنايى از خورشيد و ماه نيز برفت . سپهدار ايران نيز كارناى بزد و سپاهيان را بيآورد . درفش كاويانى در ميان سپاه بود و در پيش آن يك سره تيغهاى بنفش بود . همهء نامداران پرخاشخر ، نيزه و گرز گاوسار در دست داشتند . پس ، از سپيدهدم تا شب پيكار بكردند . چون شب تيره شد ، هر دو سپاه جنگساز ، پر از كينه به سراپردههاى خويش بازگشتند . چون سپهدار ايران به ريبد رسيد ، از انديشه ، دلش آرام نمىگرفت . پيوسته مىگفت : امروز رزم گرانى بكرديم و بسيارى از ايشان را بكشتيم . اكنون گمان مىبرم كه پيران فرستادهاى به سوى شاه توران روان سازد و از او براى جنگ يارى بخواهد . پس من نيز اينك به شاه ايران در اين باره آگهى مىرسانم . يارى خواستن گودرز از خسرو آنگاه گودرز نويسندهء نامه را پيش خواند و گفت : مىخواهم سخنهاى نهانى را آشكار سازم و اگر در اين باره به نزد كسى لب بگشايى ، گزند بر سرت خواهد آمد . پس گودرز نامهاى براى شاه نويساند تا او را از كار سپاه آگاه گرداند . و بدين سان آنچه گذشته بود و همهء سخنانى كه پيران به دو گفته بود را به خسرو بگفت . سخنهاى بسيارى از فرستادن گيو با مهربانى به نزد پيران و نمودن كار روزگار به دو ، و پاسخى كه پيران به گيو و آن بزرگان فرزانهء دلير داده بود ، و از آن سپاهى كه بسان پلنگ از پس او به سوى كنابد براى جنگ بيآمد ، و سپس از آن رزمگاهى كه ساختند و از آنچه كه بر هومان و نستيهن جنگجوى رفته بود ، همهء سخنها را ياد كرد . آنگاه از آنچه كه بيژن در روز نبرد با آن گرزداران توران بكرد ، همه را بدانسان كه رخ داده بود ، در نامه براى كى خسرو نمود . سپس به افراسياب بپرداخت و ياد كرد كه چگونه او با سپاهيانش به نزديك رود بيآمد . آنگاه گفت : اى شاه ايران و سراسر گيتى ، اينك اگر او از لب رود جيحون ، سپاهيان را به اينسو و به اين رزمگاه آورَد ، تو خود مىدانى كه ما را ياراى