حكيم ابوالقاسم فردوسى

118

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

كشته شدن هومان به دست بيژن هومان جگر خسته نيز كه رويش همچون دود چراغ سياه گشته بود ، به مانند زاغى بيآمد . با آن خستگى ، بار ديگر بسان پلنگى به سوى جنگ تاختند . هر دو بر يكديگر زور آوردند و گاهى آن ، اين را بر زمين مىزد و گاهى اين ، آن را . به هر گونه با يكديگر زور و بند بيآزمودند تا اين كه سرانجام آن خواستهء آسمان فراز آمد . اگر چه زور هومان از بيژن فزونتر بود ، ليك چون بخت از كسى برگشت ، ديگر هنرهايش هم آهو گردد . پس بيژن بسان پلنگى دست بزد و از سر تا ميان هومان را چنگ بيازيد و با دست چپ ، گردن و با دست راست نيز ران هومان را بگرفت و با نيرويى كه بيآورد ، پشت آن اسپ گران را خم آورد . آنگاه هومان را از اسپ برآورد و بر خاكش افكند و چون باد ، دشنه‌اى به دست گرفت و سر از تن هومان جدا ساخت و او را بسان اژدهايى بيافكند . هومان بر خاك غلتيد . همهء آن دشت ، يك سره جويى از خون شد . بيژن به آن پيل تن كه چون سرو سهى در چمن افكنده شده بود ، نگريست . او را سخت شگفت آمد . پس روى از او برتافت و به سوى كردگار گيهان رو كرد و گفت : اى برتر از جايگاه و زمان ، همانا كه تو از گردش آسمان ، برترى و جز تو كسى دارندهء گيهان نيست . دانم كه آنچه كه من كردم از هنرم نبود زيرا كه مرا زهرهء كين جستن از چنين پيلى نبود . ليك من سر او را به كين سياوش و به خون هفتاد برادر پدرم بريدم . باشد كه تنش به چنگال شيران كَنده شود و روانش ، بندهء روان من گردد . آنگاه بيژن سر هومان را با فتراك اسپ سياه‌رنگش ببست و تنش را هم به خوارى بر خاك افكند . و بدين سان زره هومان گشاده و كمرش گسسته و تنش در جايى و سرش در جاى ديگر بود . زمانه سراسر فريب است و بس * نباشد به سختيش فريادرس