حكيم ابوالقاسم فردوسى
119
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
جهان را نمايش چو كردار نيست * به دو دل سپردن سزاوار نيست چون كار هومان ويسه بدين گونه تباه گشت ، ترزفانان هر دو سپاه ، ستايشكنان همچون برهمنى كه به پيش بت چين رَود ، به پيش بيژن دويدند . بيژن كه از آن رزمگاه نگاه كرد ، ديد كه راه گذشتن او تنها از پيش سپاه توران است . پس ، از آن انبوه مردم كُشان بترسيد كه نشان پيكار ايشان را بيابند و بسان كوهى به جنگ او آيند . پس بيژن زره سياوش را از تن بيرون كرد و گبر هومان را بپوشيد و بر آن اسپ پيل پيكر هومان سوار گشت و درفش هومان - آن سرِ نامداران - را در دست گرفت . آنگاه برفت و بر آن دشت و زمين فرّخ و آن بخت بيدار آفرين كرد . يار هومان كه ديد چنان بدىاى به مهترش رسيد ، از بيژن بترسيد . ليك بيژن به دو گفت : از گزند من مترس ، زيرا بر همان پيمانى كه بستم پايبندم . تو اكنون به سوى سپاه خويش برو و هرچه از من ديدى ، به ايشان بگو . ترزفان رفت و بيژن با كمانى به زه كرده ، به كوه كنابد شتافت . چون ديدهبانان تركان از دور ، نشان و درفش سپهدار توران را بديدند ، به شادى برخاستند و خروشيدند . پس به شتاب همچون دود ، فرستادهاى را به نزد پيران فرستادند و او را پيام دادند كه : به پيروزى شهريار ، هومان ، دوان از دل كارزار بيآمد . درفش آن سرافراز ايرانى نگونسار گشته و تنش به خوارى بر خاك افتاده و در خون فرو شده است . همهء سپاهيان توران از شادى شنيدن اين آگهى ، خروشيدند . چه شادى كه نوميدى آرد به مرگ * از آتش ببارد به سر بر تگرگ از سوى ديگر ، چون بيژن به پيروزى بخت شاه ايران از ميان دو سپاه بگذشت ، آن ترزفان نيز به نزد سپاه توران رسيد و آنچه از بدِ آن بدگمان ديده بود ، بگفت . بىدرنگ به پيران آگهى بردند كه : ديگر آن فرّ شاهنشاهى تيره گشت . خروشى از سپاه توران برخاست و همهء پهلوانان كلاه از سر برگرفتند و گيتى تيره گشت . در همان هنگام بيژن نيز در ميان سپاه ، آن درفش سياه را نگونسار كرد . چون ديدهبانان سپاه