حكيم ابوالقاسم فردوسى
117
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
سوى نيزه بردند . آن پهلوانان از چپ و راست با نيزهاى كه پيكانش را آب داده بودند ، به هم تاختند . تا اين كه زره بر تنشان پاره پاره گشت و دهانشان از تشنگى بازماند و به آب و آسايش نيازشان آمد . پس دَمى بيآسودند و آب نوشيدند و دوباره سپر و شمشير تيز در دست گرفتند . گويى آن روز ، روز رستاخيز بود . از كلاهخود و تيغهايشان ، همچون تندر درخشانى كه از ابرى تيره برزند ، آتش افروخته گشت . از شمشيرهاى جوهردار آن دليران آتش فرو ريخت . اگر چه هيچيك نتوانست خون ديگرى را بريزد ، ليك دلشان از جنگ سير نشد . پيكارشان از اندازه بگذشت و پس از تيغ ، دست به گرز بردند . آنگاه بر آن نهادند كه با يكديگر زورآزمايى كنند و هر كه زور بيشترى دارد ، كمربند ديگرى را بگيرد و او را از پشت اسپ بربايد و به خوارى بر زمينش افكند . از نيروى آن پهلوانان كمربندشان بگسست ، ليك هيچيك از اسپ جدا نگشتند و بر ديگرى چيرگى نيافتند . پس هر دو از اسپ فرود آمدند و ترزفان ، اسپ ايشان را نگاه داشت . آنگاه آن دو جنگاور با اين كه درمانده گشته بودند ، همچون شير ژيان باز از جاى برخاستند و آهنگ كشتى گرفتن كردند . و بدين سان از پگاه تا هنگامى كه خورشيد سايه بگسترد ، با بيم و اميد با يكديگر رزم بكردند . ليك سر هيچيك از ايشان از كينه برنگشت . از آن رنج و از تابش آفتاب ، دهانشان خشك و تنشان خيس از آب بود . پس با دستورى يكديگر به سوى آبخورى رفتند . بيژن با درد آب بخورد . آنگاه برخاست و از دادار نيكىدهش ياد كرد و با تنى كه از درد ، چون بيدى از باد مىلرزيد و با دلى كه از جان شيرينش نوميد گشته بود ، به يزدان گفت : اى كردگار ، تو نهان و آشكار مرا مىدانى . پس اينك اگر اين جنگ و كين جستن ما را داد مىدانى ، نيروى مرا از من مگسل و جان بيدار مرا نگاهدار باش .