حكيم ابوالقاسم فردوسى
109
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
به بالاى كوه رفت و بسان مستان خروشى برآورد كه كوه را پست كرد . نيزه را به بالاى سر آورد و گفت : همانا كه هومان پهلوان ، پيروزگر است . در همان هنگام خروش ناى رويين از دشت برآمد و تا به كوه نيز رسيد . دليران سپاه توران از شادى ، كلاهخودشان را به آسمان برآوردند . چون هومان با آن چيرگى بيآمد ، گودرز سپهدار به خود پيچيد . او كه از آن شرم ، دژم گشته بود ، خشم و تندى بر او ستم آورد و از ننگ دليران ، خوى بپالود . پس چنين اخترى پِى افكند « 1 » كه چون پيش دستى در خون ريختن از سوى ايشان بود ، پس بر ايشان بد خواهد آمد . آنگاه به آن گردنكشان بنگريست تا ببيند با چه كسى بايد بجنگد . آگاه شدن بيژن از كردار هومان از سوى ديگر به بيژن آگهى رسيد كه : هومان بسان شير دليرى به پيش نياى تو آمد و به چپ و راست سپاه رفت و از گردنكشان كينه خواست ، ليك هيچيك از آن دليران به پيش او نرفت . پس هومان نيز با تندى و سرزنش از ايشان روى بتافت و چهار تن از سواران سپاه را بكشت و با خوارى و زارى بر خاكشان افكند . بيژن كه چنين شنيد ، همچون پلنگى بر خويشتن برآشفت و چنگال به نبرد با هومان تيز كرد و بفرمود تا بر آن اسپ پيل تنش زين نهند . آنگاه زره رومى جنگ را بپوشيد و بند دوال زين آن اسپ سياهرنگ را ببست و با چارهگرى به پيش پدر شد و در بارهء نياى خود با او سخن راند و به دو گفت : اى پدر ، آيا پيوسته به تو نگفتم كه هوش گودرز كمتر شده و آيا نمىبينى كه آيينش ديگرگون گشته است ؟ از انديشه و درد آن همه پسر كه سرهايشان را جدا گشته از تن و همگى را بر آن رزمگاه كشته ديد ، دلش پر از بيم و جگرش پر از خون است . گواه اين سخن من آن كه ترك دليرى بسان شيرى به
--> ( 1 ) - اختر پِى افكندن به معناى تفأل است .