حكيم ابوالقاسم فردوسى

110

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

ميان دليران ما آمد و با نيزه‌اى در دست به پيش نيا رفت و چون پيلى مست برخروشيد . ليك گويى در ميان اين سپاه نامدار ، هيچ سوار جنگاورى نبود تا او را همچون مرغى بر بابزن « 1 » ، با نيزه از زمين بردارد . اينك اى پدر مهربان و بسيار هوشمندم ، دوش مرا با زره سياوش بپوشان زيرا كه شايسته نيست جز من كسى با هومان نبرد سازد . پس باشد كه مردانگى او را پست گردانم . گيو كه چنين شنيد ، به دو گفت : اى پسر ، هوشيار باش و گفتارم را يك سره گوش بسپار ، به تو گفته بودم كه تيزى مكن و در بارهء گودرز با بدى سخن مگو ، زيرا كه او كارديده و داناتر است و مهتر اين سپاه نامور مىباشد . سواران جنگاورى به پيش او ايستاده‌اند كه در كينه‌گاه ، همآورد پيل هستند . اينك تو با اين كار خود ، دل و جان مرا پر از درد مىسازى . شايد كه جوانى ، تو را خيره‌سر ساخته كه بدين سان گردن برافراختى و با اين آرزو به پيش من تاختى . ليك بدان كه من با اين كار همداستان نيستم . پس در پيش من چنين سخنى مگوى . بيژن به دو گفت : اگر كام مرا نمىجويى ، شايد كه نام بلند مرا نمىخواهى . اينك كه چنين است ، به پيش گودرز سالار مىروم و آنگاه به جنگ هومان مىشتابم . و بدين سان بيژن از آنجا اسپ خود را براند و به نزديك گودرز شتافت . با درد به پيش او شد و او را ستايش كرد . آنگاه همهء آن داستان را براى او ياد كرد و گفت : اى پهلوان شاه ، اى كه دانندهء هر كار و زيبندهء تختى ، اگر چه هوش من اندك است ، ليك مىبينم كه اين رزمگاه را چون بوستانى بساخته‌اى و دلت را از كين تركان بپرداخته‌اى . اينك به من بگوى كه از چه رو در اين كارزار بايد شب و روز بيآساييم ، چنان كه نه خورشيد ، شمشير پهلوانان را ديده و نه گَردى به روى آسمان بردميده است . پس مرا بگوى تا كمر را سخت به اين جنگ ببندم و به سوى رزم رَوم . شگفت‌تر از همه اين باشد كه يزدان نيكىدهش بر آن دشمنان بد سگاليد و يك ترك بدبخت و گم كرده راه را از ميان سپاه توران به اينجا

--> ( 1 ) - بابزن به پارسى به معناى سيخ كباب است .