حكيم ابوالقاسم فردوسى

104

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

در دست چه كسانى است . آنگاه آن ديده‌بان ، سوار فرستاده‌اى را به شتاب به سوى پهلوان فرستاد و گفت : بدان كه هومان بسان پلنگى از آن رزمگاه به سوى جنگ با پهلوان بدينجا آمد . چون هومان از پيش آن ديده‌بان برفت ، به سوى رهّام شتافت و در آنجا خروش سختى برآورد كه : اى پسر سالار بيدار بخت ، تو كه در سوى چپ سپاه ، نگاهبان سپاهيان و سالار ايرانى ، پس بيا تا در اين رزمگاه و در ميان دو رده از سپاهيان با من همآورد شوى . اگر خواهى به سوى رود رويم و اگر هم بخواهى ، سوى دشت مىشويم . ليك اگر تو به جنگ نيآيى ، شايد كه گستهم و فروهل به جنگ من آيند . چه كسى از شما جنگاوران با تيغ و سرنيزه و گرز گران جوياى نبرد با من است ؟ هر كس كه به كين خواهى من آيد ، روزگارش به سر آيد . دل شير و چرم پلنگ نيز با ديدن تيغ ما در جنگ ، از هم به درد . رهّام كه چنين شنيد ، به دو گفت : اى پهلوان نامور و پرخاش جوى ، همانا كه من تو را در ميان تركان ، خردمند مىدانستم و جز اين كه هستى مىپنداشتم . ليك اكنون مىبينم كه به تنهايى و با دلاورى به اين رزمگاه و به پيش سپاه آمده‌اى ، كارى كرده‌اى كه هيچ جنگاورى نكند . پس گردنت را از وام خِرد آزاد كن و داستانى از كيان به ياد آور : كه هر كو به جنگ اندر آيد نخست * ره بازگشتن نبايدش جست بدان كه همهء آنهايى را كه نامشان ببردى ، همگى چنگال به جنگ تيز كرده‌اند . ليك تا هنگامى كه فرمان سالار شاه نباشد ، هيچ كسى آهنگ جنگ نكند . تو اگر جوياى جنگى ، چرا به سوى پهلوان سپاه نمىروى ؟ به پيش گودرز برو و از او دستور جنگ بخواه . آنگاه از ما بخواه كه به جنگ تو آييم . هومان كه چنين شنيد ، به دو گفت : سخن بيهوده مگوى و بدين گونه با من بهانه مجوى . براستى كه مرد جنگ و كينه‌خواهى نيستى و گرنه به جنگ مىشتافتى .