حكيم ابوالقاسم فردوسى

142

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

بازگشتن ، ديگر . دل من پيش ازين از ايرج پر كينه بود ، ليك اكنون بسيار افزون شده است چرا كه چون نگريستم ، ديدم سپاهيان دو كشور ، جز ايرج را به شاهى نمىخواهند . اينك اى تور ، بدان كه اگر ايرج را از ميان بر ندارى ، خود ، از تخت به زير خواهى افتاد . و بدين سان سلم و تور همهء شب را به چاره انديشى گذرانيدند . كشته شدن ايرج بر دست برادران چون سپيده بر زد سلم و تور كه ديدگان از شرم بشسته بودند ، به سوى سراپردهء ايرج شتافتند . ايرج كه به بيرون مىنگريست ، چون ايشان را ديد ، با دلى پر از مهر به سويشان دويد . آنگاه هر سه به درون شدند . پس سلم و تور با ايرج به چون و چرا پرداختند . تور به او گفت : اگر تو از ما كوچكترى چرا تاج شاهى بر سر گذاردى . چرا تو بايد بر ايران شاهى كنى و من و برادرم بر ترك و خاور . با آن بخششى كه پدرمان كرد ، همه چيز را به تو - كه پسر كوچكتر بودى - داد . ايرج كه سخنان تور را بشنيد ، او را چنين پاسخ گفت : اى مهتر نامجو ، اگر كام دل مىخواهى آرام باش ، كه من ديگر اكنون نه تاج و تخت شاهى مىخواهم و نه سپاه ايران را . ديگر نه ايران و نه خاور و نه چين و نه شاهى روى زمين را هم نمىخواهم . چرا كه براستى بر آن بزرگىاى كه سرانجامش تيرگى باشد بايد گريست . اگر چه چندى روزگار تو را بالا كشد ، ليك سرانجام ، بالين تو خشت خواهد بود . و گرچه من شاه ايران بودم ، ولى اكنون از تاج و تخت سير گشتم و تاج و نگين شاهى را به شما سپردم . شما نيز با من كينه مَوَرزيد ، كه مرا با شما سرِ جنگ نيست و در پى آزار شما نيستم و همواره آيين مردمى و كهترى را بجا خواهم آوردن . ليك تور را سخنان ايرج و آشتى جويى او خوش نيامد و خشمگين از چهارپايهء زر برخاست و آن را بدست گرفت و بر سر ايرج زد . ايرج ازو زينهار خواست و او را گفت : تو با اين كار ، نه از خداى ترسيدى و نه از پدر شرم داشتى ، ليك مرا مكُش و