حكيم ابوالقاسم فردوسى

139

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

فرستاده گفت : اى هوشيار ، تو نبايد از براى رساندن اين پيام از من پوزش بخواهى ، چه من چشم داشت اين كار را از ايشان داشتم . اينك تو به آن دو ناپاك بيهوده و به آن دو اهريمن بىخرد بگوى : اين كه مغز خود از پند من تهى كرديد ، نشانه بىخرديتان است . اينك هيچ ترس و شرمى از خداى نمىكنيد . پيش از اينها مويم همچون كَرْف « 1 » ، سياه و بالايم همچون سرو سهى و رويم همچون ماه بود . همان روزگار كه پشت مرا خم كرد ، با شمايان نيز چنين كند و هيچ كسى پايدار نخواهد ماند . سوگند بدان برترين نام يزدان پاك و به خورشيد و خاك و به تخت و تاج و به ناهيد و ماه كه من هرگز بر شما بد نخواستم . بلكه در آن روزگاران گذشته انجمنى از خردمندان و ستاره‌شناسان و موبدان بكردم و هر آنچه كه در آن بخشش شاهى گيتى كردم ، به سگالش ايشان و با ترس از يزدان بود و هرگز در آن راه ، جز راستى نخواستم و نيانديشيدم . ليك اكنون ، اهريمن شما را به كژّى كشانيده است ولى بدانيد كه ما را گيهانى ديگر باشد كه جاويدان است و هر چه در اين گيهان كاريد ، در آن گيهان بِدرويد . اينك آز بر خرد شما چيره و ديو ، انبازتان گشته است . مىترسم كه در چنگال اين اژدهاى آز نابود شويد . مرا گاهِ رفتن فرا رسيده و ديگر هنگام آشوب و تيزى بگذشته است . پس شمايان بدانيد كه چون دلهايتان را از آز تهى گردانيد ، ديگر نزدتان گنج شاهى با خاك ، يكسان خواهد بود . و بدانيد كسى كه در انديشه نابودى برادرش باشد ، سزاوار است اگر او را پاك نژاد نخوانند . گيتى ، بسيارى همچون شما ديده است و خواهد ديد ، ليك با هر كسى رام نخواهد گشت . اكنون بر شما است تا توشه راه ، آن كنيد كه روز رستخيز ، رستگار باشيد . چون فرستاده ، گفتار فريدون را شنيد ، زمين را ببوسيد و بسان باد بازگشت . آنگاه فريدون ، ايرج را نزد خود خواند و هر آنچه را كه گذشته بود ، باز گفت و به او گفت : اكنون آن دو پسر از سوى خاور ، آهنگ جنگ ما كرده‌اند . اختر ايشان چنان

--> ( 1 ) - كَرف به پارسى به معناى قير باشد .