حكيم ابوالقاسم فردوسى
140
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
است كه از كردار بد شادمان باشند . و تو بدان كه اين دو برادر تنها تا زمانى برادر تو هستند كه تاج بر سرت باشد ، ولى اگر زمانى به زبونى افتى ، هرگز كسى گرد بالين تو نگردد . پس بر تو است كه پيش از اين كه ايشان به جنگ تو آغازند ، تو به شمشير دست يازى . ايرج كه سخنان پدر را شنيد گفت : اى شهريار ، بر اين گردش روزگار بنگر كه همچون باد بر ما مىگذرد و رخ ارغوانى را مىپژمراند و ديدگان روشن را تيره و تار مىسازد . پس در اين گيتى كه بستر آدمى از خاك است و بالينش از خشت ، چرا بايد درختى كاشتن كه ريشهاش خون بخورد و ميوهاش كينه باشد . روزگار ، بسيارى همچون ما به خود ديده است و خواهد ديد . ليكن من برآنم كه هرگز روزگار را به بد نگذرانم . پس بىتاج و تخت و سپاه پيش برادرانم خواهم دويد و به ايشان خواهم گفت : اى كسانى كه همچون جانم گرامى هستيد ، خشمگين و كينهور نباشيد كه سزاوار شما نيست و به گيتى چندان اميدوار مباشيد و بنگريد كه با جمشيد چه كرد و از او با آن پادشاهى چيزى نماند . من و شما نيز سرانجام بايد همان روزگار را بچشيم . آرى بر من سزاوارتر است كه با اين كار ، دل كينهور ايشان را به دين آورم تا اين كه خود نيز با ايشان بستيزم . فريدون كه چنين شنيد گفت : اى پسر خردمندم ، برادر تو با تو سرِ ستيز دارد و تو راه آشتى با او را مىجويى ، من بايد اين را از تو آموزم . ولى اين از تو شگفت نيست كه دلت مهر و پيوند ايشان را مىجويد همچنانكه از ماه نيز روشنايى شگفت نباشد . ليكن بدان كه آدم خردمند اگر جان و تن را بىارزش شمارد و در دَم اژدها نهد ، چيزى جز زهر نمىيابد و كار آفرينش بر اين راه است . ولى اگر تو بر اين كار آهنگ كردهاى ، پس آماده شو و چند تن از سپاهيان را از براى نگاهبانى خويش با خود به همراه بر . من نيز اكنون نامهاى پر از درد دل براى دو برادرت مىنويسم و با تو روانه مىسازم ، باشد كه بار ديگر ترا تندرست باز بينم ، كه اميد من ، همه به ديدار توست .