حكيم ابوالقاسم فردوسى
125
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
يمن - بيافت . پس بدانجاى رفت و زمين را بوسه داد و سرو را آفرين گفت . سرو ، او را گفت : آيا فرستادهاى هستى كه پيامى يا فرمانى آوردهاى يا اين كه مهمانى ؟ جندل گفت : اى شاه يمن ، من كهترى هستم از ايران زمين كه برايت از سوى فريدون درود و پيامى آوردهام ، فريدون تو را گفت : اى شاه تازيان ، دانى كه نزد آدمى ، فرزند از ديدگان نيز گرامىتر است و فرزند همچون جان آدمى شيرين است : چه گفت آن خردمند پاكيزه مغز * كجا داستان زد ز پيوند نغز كه پيوند كس را نيآراستم * مگر كش به از خويشتن خواستم و دانى كه مرا شكوه و بزرگى پادشاهى ، بسيار است ، ليك سه پسر دارم كه بسيار شايسته و خردمند هستند ولى ايشان را جفتى نَه . پس مرا آگهى رسيد كه تو نيز در پرده ، سه دختر پاك دارى كه بر آن هر سه ، هنوز نامى ننهادهاى . چون اين بشنيدم ، بسيار شادمان گشتم ، چه ما نيز هنوز بر آن سه پسر ، نامى ننهادهايم . اكنون اى گرامى ، شايسته است كه بىگفتگوى ، اين دو گونه گوهر را با يكدگر بيآميزيم . جندل به سرو گفت : آرى پيام فريدون شنيدى ، اينك آماده شنيدن پاسخ تو هستم . شاه يمن كه پيام را بشنيد ، همچون گل ياسمنى كه از آبش بيرون آورده باشند ، بپژمرد و با خود انديشيد : اگر ديدگانم از ديدن اين سه دختر بىبهره گردند ، روز روشن برايم همچون شب تيره خواهد گشت ، اكنون كه ايشان از همه چيز من آگاهند ، نبايد در پاسخ دادن شتاب سازم . پس جندل را جايگاهى شايسته بداد و خود ، انديشناك در گوشهاى نشست . آنگاه بزرگان دشت نيزهوران را نزد خويش فرا خواند و از نهانىِ دل خويش ، ايشان را آگه ساخت و گفت : دانيد كه مرا در همه گيتى سه دختر است كه ديدگان من به ديدار ايشان ، روشن است . اكنون فريدون پيامى