حكيم ابوالقاسم فردوسى
984
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
كه بر ما همى رنج بپراگند * چرا هم ز لشكر نه گنج آگند بهر جاى زر برفشاند همى * هم ارج جوانى نداند همى پراگنده شد شهرى و لشكرى * همى جست هر كس ره مهترى كنون زو نداريم ما آگهى * بما بازگردد بدى ار بهى ازان پس چو گفتارها شد كهن * برين بر نهادند يك سر سخن كز ايران يكى مرد با آفرين * فرستند نزديك خاقان چين كه بنشين ازين غارت و تاختن * ز هر گونه بايد بر انداختن مگر بوم ايران بماند بجاى * چو از خانه آواره شد كدخداى چنين گفت نرسى كه اين روى نيست * مر اين آب را در جهان جوى نيست سليحست و گنجست و مردان مرد * كز آتش بخنجر بر آرند گرد چو نوميدى آمد ز بهرامشاه * كجا رفت با خوار مايه سپاه گر انديشهء بد كنى بد رسد * چه بايد بشاهان چنين گشت بد شنيدند ايرانيان اين سخن * يكى پاسخ كژ فگندند بن كه بهرام ز ايدر سپاهى ببرد * كه ما را بغم دل ببايد سپرد چو خاقان بيايد بايران بجنگ * نماند برين بوم ما بوى و رنگ سپاهى و نرسى نماند بجاى * بكوبند بر خيره ما را بپاى يكى چاره سازيم تا جاى ما * بماند ز تن نگسلد پاى ما يكى موبدى بود نامش هماى * هنرمند و بادانش و پاك راى ورا بر گزيدند ايرانيان * كه آن چاره را تنگ بندد ميان نوشتند پس نامهيى بنده وار * از ايران بنزديك آن شهريار سر نامه گفتند ما بندهايم * بفرمان و رايت سر افگندهايم ز چيزى كه باشد بايران زمين * فرستيم نزديك خاقان چين همان نيز با هديه و باژ و ساو * كه با جنگ تركان نداريم تاو بيامد ز ايران خجسته هماى * خود و نامداران پاكيزه راى پيام بزرگان بخاقان بداد * دل شاه تركان بدان گشت شاد و زان جستن تيز بهرامشاه * گريزان بشد تازيان با سپاه بپيش گرانمايه خاقان بگفت * دل و جان خاقان چو گل بر شكفت بتركان چنين گفت خاقان چين * كه ما بر نهاديم بر چرخ زين كه آورد بىجنگ ايران بچنگ ؟ * مگر ما براى و به هوش و درنگ ؟ فرستاده را چيز بسيار داد * درم داد چينى و دينار داد يكى پاسخ نامه بنوشت و گفت * كه با جان پاكان خرد باد جفت بدان باز بازگشتيم همداستان * كه گفت اين فرستادهء راستان چو من با سپاه اندر آيم بمرو * كنم روى كشور چو پرّ تذرو براى و بداد و برنگ و ببوى * ابا آب شير اندر آرم بجوى بباشيم تا باژ ايران رسد * همان هديه و ساو شيران رسد بمرو آيم و ز استر نگذرم * نخواهم كه رنج آيد از لشكرم فرستاده تازان بايران رسيد * ز خاقان بگفت آنچ ديد و شنيد