حكيم ابوالقاسم فردوسى

985

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

بمرو اندر آورد خاقان سپاه * جهان شد ز گرد سواران سياه چو آسوده شد سر به خوردن نهاد * كسى را نيامد ز بهرام ياد بمرو اندرون بانگ چنگ و رباب * كسى را نبد جاى آرام و خواب سپاهش همه باره كرده يله * طلايه نه بر دشت و نه راحله شكار و مى و مجلس و بانگ چنگ * شب و روز ايمن نشسته ز جنگ همى باژ ايرانيان چشم داشت * ز دير آمدن دل پر از خشم داشت [ تاختن بهرام گور بر خاقان چين ] و زان روى بهرام بيدار بود * سپه را ز دشمن نگهدار بود شب و روز كار آگهان داشتى * سپه را ز دشمن نهان داشتى چو آگاهى آمد ببهرامشاه * كه خاقان بمروست و چندان سپاه بياورد لشكر ز آذرگشسپ * همه بىبنه هر يكى با دو اسپ ) قبا جوشن و ترگ رومى كلاه * شب و روز چون باد تازان به راه همى تاخت لشكر چو از كوه سيل * بآمل گذشت از در اردبيل ز آمل بيامد بگرگان كشيد * همى درد و رنج بزرگان كشيد ز گرگان بيامد به شهر نسا * يكى رهنمون پيش پر كيميا بكوه و بيابان و بىراه رفت * بروز و بشب گاه و بىگاه رفت بروز اندرون ديده‌بان داشتى * بتيره شبان پاسبان داشتى بدين سان بيامد بنزديك مرو * نپرّد بدان گونه پرّان تذرو نوندى بيامد ز كار آگهان * كه خاقان شب و روز بىاندهان بتدبير نخچير كشميهن است * كه دستورش از كهل اهريمنست چو بهرام بشنيد زان شاد شد * همه رنجها بر دلش باد شد بر آسود روزى بدان رزمگاه * چو آسوده تر گشت شاه و سپاه بكشميهن آمد بهنگام روز * كه برزد سر از كوه گيتى فروز همه گوش پر نالهء بوق شد * همه چشم پر رنگ منجوق شد دهاده بر آمد ز نخچيرگاه * پر آواز شد گوش شاه و سپاه بدرّيد از آواز گوش هژبر * تو گفتى همى ژاله بارد ز ابر چو خاقان ز نخچير بيدار شد * بدست خزروان گرفتار شد چنان شد ز خون خاك آوردگاه * كه گفتى همى تير بارد ز ماه چو سيصد تن از نامداران چين * گرفتند و بستند بر پشت زين چو خاقان چينى گرفتار شد * ازان خواب آنگاه بيدار شد سپهبد ز كشميهن آمد بمرو * شد از تاختن چارپايان چو غرو بمرو اندر از چينيان كس نماند * بكشتند و ز جنگيان بس نماند هر انكس كزيشان گريزان برفت * پس اندر همى تاخت بهرام تفت برين سان همى راند فرسنگ سى * پس پشت او قارن پارسى چو برگشت و آمد بنخچيرگاه * ببخشيد چيز كسان بر سپاه ز پيروزى چين چو سر بر فراخت * همه كامگارى ز يزدان شناخت كجا داد بر نيك و بد دستگاه * كه دارندهء آفتابست و ماه