حكيم ابوالقاسم فردوسى
983
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
و زان سوى قيصر سپه بر گرفت * همه كشور روم لشكر گرفت بايران چو آگاهى آمد ز روم * ز هند و ز چين و ز آباد بوم كه قيصر سپه كرد و لشكر كشيد * ز چين و ختن لشكر آمد پديد بايران هرانكس كه بد پيش رو * ز پيران و از نامداران نو همه پيش بهرام گور آمدند * پر از خشم و پيكار و شور آمدند بگفتند با شاه چندى درشت * كه بخت فروزانت بنمود پشت سر رزمجويان برزم اندرست * ترا دل ببازى و بزم اندرست به چشم تو خوارست گنج و سپاه * هم ان تاج ايران و هم تخت و گاه چنين داد پاسخ جهاندار شاه * بدان موبدان نماينده راه كه دادار گيهان مرا ياورست * كه از دانش برتران برترست بنيروى آن پادشاه بزرگ * كه ايران نگه دارم از چنگ گرگ ببخت و سپاه و بشمشير و گنج * ز كشور بگردانم اين درد و رنج همى كرد بازى بدان همنشان * وزو پر ز خون ديدهء سركشان همى گفت هر كس كزين پادشا * بپيچد دل مردم پارسا دل شاه بهرام بيدار بود * ازين آگهى پر ز تيمار بود همى ساختى كار لشكر نهان * ندانست رازش كس اندر جهان همه شهر ايران ز كارش به بيم * از انديشگان دل شده به دو نيم همه گشته نوميد زان شهريار * تن و كدخدايى گرفتند خوار پس آگاهى آمد ببهرامشاه * كه آمد ز چين اندر ايران سپاه جهاندار گستهم را پيش خواند * ز خاقان چين چند با او براند كجا پهلوان بود و دستور بود * چو رزم آمدى پيش رنجور بود دگر مهر پيروز به زاد را * سوم مهر برزين خرّاد را چو بهرام پيروز بهراميان * خزروان رهّام با انديان يكى شاه گيلان يكى شاه رى * كه بودند در راى هشيار پى دگر داد برزين رزم آزماى * كجا زاولستان به دو بد بپاى بياورد چون قارن برزمهر * دگر داد برزين آژنگ چهر گزين كرد ز ايرانيان سى هزار * خردمند و شايستهء كارزار برادرش را داد تخت و كلاه * كه تا گنج و لشكر بدارد نگاه خردمند نرسئ آزاد چهر * همش فرّ و دين بود هم داد و مهر و زان جايگه لشكر اندر كشيد * سوى آذرآبادگان بر كشيد چو از پارس لشكر فراوان ببرد * چنين بود راى بزرگان و خرد كه از جنگ بگريخت بهرامشاه * و زان سوى آذر كشيدست راه چو بهرام رخ سوى دريا نهاد * رسولى ز قيصر بيامد چو باد بكاخيش نرسى فرود آوريد * گرانمايه جايى چنانچون سزيد نشستند با راى زن بخردان * بنزديك نرسى همه موبدان سراسر سخنشان بد از شهريار * كه داد او بباد آن همه روزگار سوى موبدان موبد آمد سپاه * بآگاه بودن ز بهرامشاه