حكيم ابوالقاسم فردوسى
980
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
دگر تير زد بر ميان سرش * فرو ريخت چون آب خون از برش فرود آمد و خنجرى بر كشيد * سراسر بر اژدها بر دريد يكى مرد برنا فرو برده بود * به خون و بزهر اندر افسرده بود بران مرد بسيار بگريست زار * و زان زهر شد چشم بهرام تار و ز انجا بيامد بپرده سراى * مى آورد و خوبان بربط سراى چو سى روز بگذشت ز ارديبهشت * شد از ميوه پاليزها چون بهشت چنان ساخت كايد بتور اندرون * پرستنده با او يكى رهنمون بشبگير هر مزد خرداد ماه * ازان دشت سوى دهى رفت شاه ببيند كه اندر جهان داد هست * بجويد دل مرد يزدان پرست همى راند شبديز را نرم نرم * برين گونه تا روز برگشت گرم همى راند حيران و پيچان به راه * بخواب و به آب آرزومند شاه چنين تا بآباد جايى رسيد * بهامون بنزد سرايى رسيد زنى ديد بر كتف او بر سبوى * ز بهرام خسرو بپوشيد روى به دو گفت بهرام كايدر سپنج * دهيد ار نه بايد گذشتن برنج چنين گفت زن كاى نبرده سوار * تو اين خانه چون خانهء خويش دار چو پاسخ شنيد اسپ در خانه راند * زن ميزبان شوى را پيش خواند به دو گفت كاه آر و اسپش بمال * چو گاه جو آيد بكن در جوال خود آمد بجايى كه بودش نهفت * ز پيش اندرون رفت و خانه برفت حصيرى بگسترد و بالش نهاد * ببهرام بر آفرين كرد ياد سوى خانهء آب شد آب برد * همى در نهان شوى را بر شمرد كه اين پير و ابله بماند بجاى * هرانگه كه بيند كس اندر سراى نباشد چنين كار كار زنان * منم لشكرى دار دندان كنان بشد شاه بهرام و رخ را بشست * كزان اژدها بود ناتن درست بيامد نشست از بر آن حصير * بدر خانه بر پاى بد مرد پير بياورد خوانى و بنهاد راست * بر و ترّه و سركه و نان و ماست بخورد اندكى نان و نالان بخفت * بدستار چينى رخ اندر نهفت چو از خواب بيدار شد زن بشوى * همى گفت كاى زشت ناشسته روى بره كشت بايد ترا كاين سوار * بزرگست و از تخمهء شهريار كه فرّ كيان دارد و نور ماه * نماند همى جز ببهرامشاه چنين گفت با زن گرانمايه شوى * كه چندين چرا بايدت گفت و گوى ندارى نمكسود و هيزم نه نان * چه سازى تو برگ چنين ميهمان بره كشتى و خورد و رفت اين سوار * تو شو خر بانبوهى اندر گذار زمستان و سرما و باد دمان * بپيش آيدت يك زمان بىگمان همى گفت انباز و نشنيد زن * كه هم نيك پى بود و هم راى زن بره كشته شد هم بفرجام كار * بگفتار آن زن ز بهر سوار چو شد كشته ديگى هريسه بپخت * برند آتش از هيزم نيم سُخت بياورد چيزى بر شهريار * برو خايه و ترّهء جويبار