حكيم ابوالقاسم فردوسى

981

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

يكى پاره بريان ببرد از بره * همان پخته چيزى كه بد يك سره چو بهرام دست از خورشها بشست * همى بود بىخواب و ناتن درست چو شب كرد با آفتاب انجمن * كدوى مى و سنجد آورد زن به دو گفت شاه اى زن كم سخن * يكى داستان گوى با من كهن بدان تا بگفتار تو مى خوريم * بمى درد و اندوه را بشكريم به تو داستان نيز كردم يله * ز بهرامت آزاديست ار گله زن كم سخن گفت آرى نكوست * هم آغاز هر كار و فرجام ازوست به دو گفت بهرام كاين است و بس * ازو دادجويى نبينند كس زن بر منش گفت كاى پاك راى * برين ده فراوان كس است و سراى هميشه گذار سواران بود * ز ديوان و از كار داران بود يكى نام دزدى نهد بر كسى * كه فرجام زان رنج يابد بسى ز بهر درم گرددش كينه كش * كه ناخوش كند بر دلش روز خوش زن پاك تن را بآلودگى * برد نام و آرد به بيهودگى زيانى بود كان نيايد بگنج * ز شاه جهاندار اينست رنج پر انديشه شد زان سخن شهريار * كه بد شد و را نام زان مايه كار چنين گفت پس شاه يزدان شناس * كه از دادگر كس ندارد سپاس درشتى كنم زين سخن ماه چند * كه پيدا شود داد و مهر از گزند شب تيره ز انديشه پيچان بخفت * همه شب دلش با ستم بود جفت بدانگه كه شب چادر مشك بوى * بدرّيد و بر چرخ بنمود روى بيامد زن از خانه با شوى گفت * كه هر كاره و آتش آر از نهفت ز هر گونه تخم اندر افگن به آب * نبايد كه بيند و را آفتاب كنون تا بدوشم ازين گاو شير * تو اين كار هر كاره آسان مگير بياورد گاو از چراگاه خويش * فراوان گيا برد و بنهاد پيش بپستانش بر دست ماليد و گفت * بنام خداوند بىيار و جفت تهى بود پستان گاوش ز شير * دل ميزبان جوان گشت پير چنين گفت با شوى كاى كدخداى * دل شاه گيتى دگر شد براى ستمكاره شد شهريار جهان * دلش دوش پيچان شد اندر نهان به دو گفت شوى از چه گويى همى * بفال بد اندر چه جويى همى چنين گفت زن كاى گرانمايه شوى * مرا بيهده نيست اين گفت و گوى چو بيدادگر شد جهاندار شاه * ز گردون نتابد ببايست ماه بپستانها در شود شير خشك * نبويد بنافه درون نيز مشك زنا و ربا آشكارا شود * دل نرم چون سنگ خارا شود بدشت اندرون گرگ مردم خورد * خردمند بگريزد از بىخرد شود خايه در زير مرغان تباه * هرانگه كه بيدادگر گشت شاه چراگاه اين گاو كمتر نبود * هم آبشخورش نيز بتّر نبود بپستان چنين خشك شد شير اوى * دگر گونه شد رنگ و آژير اوى چو بهرامشاه اين سخنها شنود * پشيمانى آمدش ز انديشه زود