حكيم ابوالقاسم فردوسى
956
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
دل شاه تا جاودان شاد باد * ز كژّى و ويرانى آباد باد چو بشنيد شاه اين سخن گفت زه * سزاوار تاجى تو اى روز به ببخشيد يك بدره دينار زرد * بران پر هنر مرد بيننده مرد ورا خلعت خسروى ساختند * سرش را بابر اندر افراختند [ داستان بهرام گور با چهار خواهران ] دگر هفته با موبدان و ردان * بنخچير شد شهريار جهان چنان بد كه ماهى بنخچير گاه * همى بود ميخواره و با سپاه ز نخچير كوه و ز نخچير دشت * گرفتن ز اندازه اندر گذشت سوى شهر شد شاد دل با سپاه * شب آمد بره گشت گيتى سياه بزرگان لشكر همى راندند * سخنهاى شاهنشهان خواندند يكى آتشى ديد رخشان ز دور * بران سان كه بهمن كند شاه سور شهنشاه بر روشنى بنگريد * بيك سو دهى خرّم آمد پديد يكى آسيا ديد در پيش ده * نشسته پراگنده مردان مه و زان سوى آتش همه دختران * يكى جشنگه ساخته بر كران ز گل هر يكى بر سرش افسرى * نشسته بهر جاى رامشگرى همى چامهء رزم خسرو زدند * و زان جايگه هر زمان نو زدند همه ماه روى و همه جعد موى * همه جامه گوهر همه مشك موى بنزديك پيش در آسيا * برامش كشيده نخى بر گيا و زان هر يكى دستهء گل بدست * ز شادى و از مى شده نيم مست از ان پس خروش آمد از جشنگاه * كه جاويد ماناد بهرامشاه كه با فرّو برزست و با مهر و چهر * برويست بر پاى گردان سپهر همى مى چكد گويى از روى اوى * همى بوى مشك آيد از موى اوى شكارش نباشد جز از شير و گور * ازيراش خوانند بهرام گور جهاندار كاو از ايشان شنيد * عنان را بپيچيد و زان سو كشيد چو آمد به نزديكى دختران * نگه كرد جاى از كران تا كران همه دشت يك سر پر از ماه ديد * به شهر آمدن راه كوتاه ديد بفرمود تا ميگساران ز راه * مى آرند و ميخواره نزديك شاه گسارنده آورد جام بلور * نهادند بر دست بهرام گور از ان دختران آنك بد نامدار * برون آمدند از ميانه چهار يكى مشك نام و دگر سيسنك * يكى نام ناز و دگر سوسنك بر شاه رفتند با دست بند * برخ چون بهار و به بالا بلند يكى چامه گفتند بهرام را * شهنشاه با دانش و نام را ز هر چار پرسيد بهرام گور * كزيشان بدلش اندر افتاد شور كه اى گلرخان دختران كه ايد * وزين آتش افروختن بر چه ايد يكى گفت كاى سرو بالا سوار * بهر چيز مانندهء شهريار پدرمان يكى آسيابان پير * بدين كوه نخچير گيرد بتير بيايد همانا چو شب تيره شد * ورا ديده از تيرگى خيره شد