حكيم ابوالقاسم فردوسى
951
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
يكى بارهيى تيز رو برنشست * بهامون خراميد بازى بدست يكى بيشه پيش آمدش پر درخت * نشستنگه مردم نيك بخت بسان بهشتى يكى سبز جاى * نديد اندرو مردم و چارپاى چنين گفت كاين جاى شيران بود * همان رزمگاه دليران بود كمان را بزه كرد مرد دلير * پديد آمد اندر زمان نرّه شير يكى نعره زد شير چون در رسيد * بزد دست شاه و كمان دركشيد بزد تير و پهلوش با دل بدوخت * دل شير ماده به دو بر بسوخت همان ماده آهنگ بهرام كرد * بغريد و چنگش باندام كرد يكى تيغ زد بر ميانش سوار * فرو ماند جنگى دران كار زار برون آمد از بيشه مردى كهن * زبانش گشاده بشيرين سخن كجا نام او مهر بنداد بود * ازان زخم شمشير او شاد بود يكى مرد دهقان يزدان پرست * بدان بيشه بوديش جاى نشست چو آمد بر شاه ايران فراز * برو آفرين كرد و بردش نماز به دو گفت كاى مهتر نامدار * بكام تو باد اختر روزگار يكى مرد دهقانم اى پاك راى * خداوند اين جا و كشت و سراى خداوند گاو و خر و گوسفند * ز شيران شده بد دل و مستمند كنون ايزد اين كار بر دست تو * برآورد بر قبضه و شست تو زمانى درين بيشه آيى چنين * بباشى بشير و مى و انگبين بره هست چندانك بايد به كار * درختان بارآور و سايه دار فرود آمد از باره بهرامشاه * همى كرد زان بيشه جايى نگاه كه باشد زمين سبز و آب روان * چنانچون بود جاى مرد جوان بشد مهر بنداد و رامشگران * بياورد چندى ز ده مهتران بسى گوسفندان فربه بكشت * بيامد يكى جام زرّين بمشت چو نان خورده شد جامهاى نبيد * نهادند پيشش گل و شنبليد چو شد مهر بنداد شادان ز مى * ببهرام گفت اى گو نيك پى چنان دان كه مانندهاى شاه را * همان تخت زرّين و هم گاه را به دو گفت بهرام كآرى رواست * نگارنده بر چهرها پادشاست چنان آفريند كه خواهد همى * مر آن را گزيند كه خواهد همى اگر من همى نيك مانم بشاه * ترا دادم اين بيشه و جايگاه بگفت اين و زان جايگه بر نشست * بايوان خرّم خراميد مست بخفت آن شب تيره در بوستان * همى ياد كرد از لب دوستان [ داستان بهرام گور با كبروى و ناروا كردن او مى را ] چو بنشست مى خواست از بامداد * بزرگان لشكر برفتند شاد بيامد هم آنگه يكى مرد مه * ورا ميوه آورد چندى زده شتر بارها نار و سيب و بهى * ز گل دستهها كرده شاهنشهى جهاندار چون ديد بنواختش * ميان يلان پايگه ساختش همين مه كه با ميوه و بوى بود * ورا پهلوى نام كبروى بود