حكيم ابوالقاسم فردوسى
927
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
پرستنده و دايهء بىشمار * ز بازار گه تا در شهريار ببازارگه بسته آيين به راه * ز دروازه تا پيش درگاه شاه چو منذر بيامد به شهر يمن * پذيره شدندش همه مرد و زن چو آمد بآرامگاه از نخست * فراوان زنان نژادى بجست ز دهقان و تازى و پر مايگان * توانگر گزيده گران سايگان ازين مهتران چار زن برگزيد * كه آيد هنر بر نژادش پديد دو تازى دو دهقان ز تخم كيان * ببستند مر دايگى را ميان همى داشتندش چنين چار سال * چو شد سير شير و بياگند يال بدشوارى از شير كردند باز * همى داشتندش ببر بر بناز چو شد هفت ساله بمنذر چه گفت * كه آن راى با مهترى بود جفت چنين گفت كاى مهتر سرفراز * ز من كودك شير خواره مساز بداننده فرهنگيانم سپار * چو كارست بيكار خوارم مدار به دو گفت منذر كه اى سرفراز * بفرهنگ نوزت نيامد نياز چو هنگام فرهنگ باشد ترا * بدانايى آهنگ باشد ترا بايوان نمانم كه بازى كنى * ببازى همى سرفرازى كنى چنين پاسخ آورد بهرام باز * كه از من تو بىكار خوردى مساز مرا هست دانش اگر سال نيست * بسان گوانم بر و يال نيست ترا سال هست و خرد كمترست * نهاد من از راى تو ديگرست ندانى كه هر كس كه هنگام جست * ز كار آن گزيند كه بايد نخست تو گر باز هنگام جويى همى * دل از نيكويها بشويى همى همه كار بىگاه و بىبر بود * بهين از تن زندگان سر بود هران چيز كان در خور پادشاست * بياموزيم تا بدانم سزاست سر راستى دانش ايزديست * خنك آنك با دانش و بخرديست نگه كرد منذر به دو خيره ماند * به زير لبان نام يزدان بخواند فرستاد هم در زمان رهنمون * سوى شورستان سركشى بر هيون سه موبد نگه كرد فرهنگ جوى * كه در شورستان بودشان آبروى يكى تا دبيرى بياموزدش * دل از تيرگيها بيفروزدش دگر آنك دانستن باز و يوز * بياموزدش كان بود دلافروز و ديگر كه چوگان و تير و كمان * همان گردش رزم با بدگمان چپ و راست پيچان عنان داشتن * باوردگه باره برگاشتن چنين موبدان پيش منذر شدند * ز هر دانشى داستانها زدند تن شاه زاده بديشان سپرد * فزاينده خود دانشى بود و گرد چنان گشت بهرام خسرو نژاد * كه اندر هنر داد مردى بداد هنر هرچ بگذشت بر گوش اوى * بفرهنگ يازان شدى هوش اوى چو شد سال آن نامور بر سه شش * دلاور گوى گشت خورشيدفش بموبد نبودش به چيزى نياز * بفرهنگ جويان و آن يوز و باز بآوردگه بر عنان تافتن * برافگندن اسپ و هم تاختن