حكيم ابوالقاسم فردوسى
928
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
بمنذر چنين گفت كاى پاك راى * گسى كن هنرمند را باز جاى ازان هر يكى را بسى هديه داد * ز درگاه منذر برفتند شاد و زان پس بمنذر چنين گفت شاه * كه اسپان اين نيزهداران بخواه بگو تا بپيچند پيشم عنان * به چشم اندر آرند نوك سنان بهايى كنند آنچ آيد خوشم * درم بيش خواهم بريشان كشم چنين پاسخ آورد منذر بدوى * كه اى پر هنر خسرو نامجوى گلهدار اسپان من پيش تست * خداوند او هم بتن خويش تست گر از تازيان اسپ خواهى خريد * مرا رنج و سختى چه بايد كشيد به دو گفت بهرام كاى نيك نام * بنيكيت بادا همه ساله كام من اسپ آن گزينم كه اندر نشيب * بتازم نه بينم عنان از ركيب چو با تگ چنان پايدارش كنم * بنوروز با باد يارش كنم وگر آزموده نباشد ستور * نشايد بتندى برو كرد زور بنعمان بفرمود منذر كه رو * فسيله گزين از گلهدار نو همه دشت پيش سواران بگرد * نگر تا كجا يا بى اسپ نبرد بشد تيز نعمان صد اسپ آوريد * ز اسپان جنگى بسى برگزيد چو بهرام ديد آن بيامد بدشت * چپ و راست پيچيد و چندى بگشت هر اسپى كه با باد همبر بدى * همه زير بهرام بىپر شدى برين گونه تا برگزيد اشقرى * يكى بادپايى گشادهبرى هم از داغ ديگر كميتى برنگ * تو گفتى ز دريا بر آمد نهنگ همى آتش افروخت از نعل اوى * همى خوى چكيد از بر لعل اوى بها داد منذر چو بود ارزشان * كه در بيشهء كوفه بد مرزشان بپذرفت بهرام زو آن دو اسپ * فروزنده بر سان آذر گشسپ همى داشتش چون يكى تازه سيب * كه از باد نايد بروبر نهيب بمنذر چنين گفت روزى جوان * كه اى مرد باهنگ و روشن روان چنين بىبهانه همى داريم * زمانى بتيمار نگذاريم همى هرك بينى تو اندر جهان * دلى نيست اندر جهان بىنهان ز اندوه باشد رخ مرد زرد * برامش فزايد تن زاد مرد برين بر يكى خوبى افزاى پس * كه باشد ز هر درد فريادرس اگر تاج دارست اگر پهلوان * بزن گيرد آرام مرد جوان همان زو بود دين يزدان بپاى * جوان را بنيكى بود رهنماى كنيزك بفرماى تا پنج و شش * بيارند با زيب و خورشيدفش مگر زان يكى دو گزين آيدم * هم انديشهء آفرين آيدم مگر نيز فرزند بينم يكى * كه آرام دل باشدم اندكى جهاندار خشنود باشد ز من * ستوده بمانم بهر انجمن چو بشنيد منذر ز خسرو سخن * برو آفرين كرد مرد كهن بفرمود تا سعد گوينده تفت * سوى كلبهء مرد نخّاس رفت بياورد رومى كنيزك چهل * همه از در كام و آرام دل