حكيم ابوالقاسم فردوسى
926
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
نه موبد بود شاد و نه پهلوان * نه او در جهان شاد و روشن روان همه موبدان نزد شاه آمدند * گشادهدل و نيك خواه آمدند بگفتند كاين كودك بر منش * ز بيغاره دورست و ز سرزنش جهان سر بسر زير فرمان اوست * بهر كشورى باژ و پيمان اوست نگه كن بجايى كه دانش بود * ز داننده كشور برامش بود ز پر مايگان دايگانى گزين * كه باشد ز كشور برو آفرين هنر گيرد اين شاه خرّم نهان * ز فرمان او شاد گردد جهان چو بشنيد زان موبدان يزدگرد * ز كشور فرستادگان كرد گرد هم آنگه فرستاد كسها بروم * بهند و بچين و بآباد بوم همان نامدارى سوى تازيان * بشد تا ببيند بسود و زيان بهر سو همى رفت خوانندهيى * كه بهرام را پرورانندهيى بجويد سخنگوى و دانش پذير * سخن دان و هر دانشى يادگير بيامد ز هر كشورى موبدى * جهان ديده و نيك پى بخردى چو يك سر بدان بارگاه آمدند * پژوهنده نزديك شاه آمدند بپرسيد بسيار و بنواختشان * بهر برزنى جايگه ساختشان برفتند نعمان و منذر بشب * بسى نامداران گرد از عرب بزرگان چو در پارس گرد آمدند * بر تاجور يزدگرد آمدند همى گفت هر كس كه ما بندهايم * سخن بشنويم و سرايندهايم كه يابد چنين روزگار از مهان * كه بايسته فرزند شاه جهان ببر گيرد و دانش آموزدش * دل از تيرگيها بيفروزدش ز رومى و هندى و از پارسى * نجومى و گر مردم هندسى همه فيلسوفان بسياردان * سخن گوى و ز مردم كاردان بگفتند هر يك بآواز نرم * كه اى شاه باداد و باراى و شرم همه سربسر خاك پاى توايم * بدانش همه رهنماى توايم نگر تا پسندت كه آيد همى * وگر سودمندت كه آيد همى چنين گفت منذر كه ما بندهايم * خود اندر جهان شاه را زندهايم هنرهاى ما شاه داند همه * كه او چون شبانست و ما چون رمه سواريم و گرديم و اسپ افگنيم * كسى را كه دانا بود بشكنيم ستاره شمر نيست چون ما كسى * كه از هندسه بهره دارد بسى پر از مهر شاهست ما را روان * به زير اندرون تازى اسپان دمان همه پيش فرزند تو بندهايم * بزرگى وى را ستايندهايم [ سپردن يزدگرد ، پسرش بهرام را به منذر و نعمان و پرورش كردن او را ] چو بشنيد زو اين سخن يزدگرد * روان و خرد را برآورد گرد نگه كرد از آغاز فرجام را * به دو داد پر مايه بهرام را بفرمود تا خلعتش ساختند * سرش را بگردون برافراختند تنش را بخلعت بياراستند * ز در اسپ شاه يمن خواستند ز ايوان شاه جهان تا بدشت * همى اشتر و اسپ و هودج گذشت