حكيم ابوالقاسم فردوسى
904
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
پلى ديگر اكنون ببايد زدن * شدن را يكى راهِ باز آمدن بدان تا چنين زير دستان ما * گر از لشكرى در پرستان ما برفتن نباشند زين سان برنج * درم داد بايد فراوان ز گنج همه موبدان شاد گشتند سخت * كه سبز آمد آن نارسيده درخت يكى پل بفرمود موبد دگر * بفرمان آن كودك تاجور ازو شادمان شد دل مادرش * بياورد فرهنگ جويان برش به زودى بفرهنگ جايى رسيد * كز آموزگاران سر اندر كشيد چو بر هفت شد رسم ميدان نهاد * هم آورد و هم رسم چوگان نهاد بهشتم شد آيين تخت و كلاه * تو گفتى كمر بست بهرامشاه تن خويش را از در فخر كرد * نشستنگهِ خود باصطخر كرد بر آيين فرّخ نياكان خويش * گزيده سرافراز و پاكان خويش [ بردن طاير عرب دختر نرسى را و رفتن شاپور به رزم او ] چو يك چند بگذشت بر شاه روز * فروزنده شد تاج گيتى فروز ز غسّانيان طاير شير دل * كه دادى فلك را بشمشير دل سپاهى ز رومى و از قادسى * ز بحرين و از كرد و ز پارسى بيامد بپيرامن طيسفون * سپاهى ز اندازه بيش اندرون بتاراج داد آن همه بوم و بر * كرا بود با او پى و پا و پر ز پيوند نرسى يكى يادگار * كجا نوشه بد نام آن نوبهار بيامد بايوان آن ماه روى * همه طيسفون گشت پر گفت و گوى ز ايوانش بردند و كردند اسير * كه دانا نبودند و دانش پذير چو يك سال نزديك طاير بماند * ز انديشگان دل به خون در نشاند ز طاير يكى دختش آمد چو ماه * تو گفتى كه نرسيست با تاج و گاه پدر مالكه نام كردش چو ديد * كه دختش همى مملكت را سزيد چو شاپور را سال شد بيست و شش * مهىوش كيى گشت خورشيد فش بدشت آمد و لشكرش را بديد * ده و دو هزار از يلان برگزيد ابا هر يكى بادپايى هيون * بپيش اندرون مرد صد رهنمون هيون برنشستند و اسپان بدست * برفتند گردان خسرو پرست از ان پس ابا ويژگان برنشست * ميان كيى تاختن را ببست برفت از پس شاه غسّانيان * سر افراز طاير هژبر ژيان فراوان كس از لشكر او بكشت * چو طاير چنان ديد بنمود پشت بر آمد خروشيدن دار و گير * از يشان گرفتند چندى اسير كه اندازهء آن ندانست كس * برفتند آن ماندگان زان سپس حصارى شدند آن سپه در يمن * خروش آمد از كودك و مرد و زن بياورد شاپور چندان سپاه * كه بر مور و بر پشّه بر بست راه ورا با سپاهش بدژ در بيافت * در جنگ و راه گريزش نيافت شب و روز يك ماهشان جنگ بود * سپه را بدژ بر علف تنگ بود