حكيم ابوالقاسم فردوسى
905
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
[ دلباخته شدن مالكه - دختر طاير - بر شاپور ] بشبگير شاپور يل بر نشست * همى رفت جوشان كمانى بدست سيه جوشن خسروى در برش * درفشان درفش سيه بر سرش ز ديوار دژ مالكه بنگريد * درفش و سر نامداران بديد چو گل رنگ رخسار و چون مشك موى * برنگ طبر خون گل مشك بوى بشد خواب و آرام زان خوب چهر * بر دايه شد با دلى پر ز مهر به دو گفت كين شاه خورشيدفش * كه ايدر بيامد چنين كينه كش بزرگى او چون نهان منست * جهان خوانمش كو جهان منست پيامى ز من نزد شاپور بر * برزم آمدست او ز من سور بر بگويش كه با تو ز يك گوهرم * هم از تخم نرسئ كنداورم همان نيز با كين نه هم گوشهام * كه خويش توام دختر نوشهام مرا گر بخواهى حصار آن تست * چو ايوان بيابى نگار آن تست برين كار با دايه پيمان كنى * زبان در بزرگى گروگان كنى به دو دايه گفت آنچ فرمان دهى * بگويم بيارمت زو آگهى چو شب در زمين پادشاهى گرفت * ز دريا به دريا سپاهى گرفت زمين تيرهگون كوه چون نيل شد * ستاره بكردار قنديل شد تو گويى كه شمعست سيصد هزار * بياويخته ز آسمان ِ حصار بشد دايه لرزان پر از ترس و بيم * ز طاير همى شد دلش به دو نيم چو آمد نزديك پرده سراى * خراميد نزديك آن پاك راى به دو گفت اگر نزد شاهم برى * بيابى ز من تاج و انگشترى هشيوار سالار بارش ببرد * ز دهليزِ پرده بر شاه گرد بيامد زمين را بمژگان برفت * سخن هرچ بشنيد با شاه گفت ز گفتار او شاد شد شهريار * بخنديد و دينار دادش هزار دو ياره يكى طوق و انگشترى * ز ديباى چينى و از بربرى چنين داد پاسخ كه با ماه روى * به خوبى سخنها فراوان بگوى بگويش كه گفت او بخورشيد و ماه * بزنّار و زردشت و فرّخ كلاه كه هر چيز كز من بخواهى همى * گر از پادشاهى بكاهى همى ز من هيچ بد نشنود گوش تو * نجويم جدايى ز آغوش تو خريدارم او را بتخت و كلاه * بفرمان يزدان و گنج و سپاه چو بشنيد پاسخ هم اندر زمان * ز پرده بيامد بر دژ دوان شنيده بران سرو سيمين بگفت * كه خورشيد ناهيد را گشت جفت ز بالا و ديدار شاپور شاه * بگفت آنچ آمد بتابنده ماه [ بر دست شاپور دادن مالكه ، دژ طاير و كشته شدن طاير ] ز خاور چو خورشيد بنمود تاج * گل زرد شد بر زمين رنگ ساج ز گنجورِ دستور بستد كليد * خورش خانه و خمهاى نبيد بدژ در هرانكس كه بد مهترى * و زان جنگيان رنج ديده سرى خورشها فرستاد و چندى نبيد * هم از بويها نرگس و شنبليد