حكيم ابوالقاسم فردوسى

891

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

بترس از بد مردم بد نهان * كه بر بد نهان تنگ گردد جهان سخن هيچ مگشاى با راز دار * كه او را بود نيز انباز و يار سخن را تو آگنده دانى همى * ز گيتى پراگنده خوانى همى چو رازت به شهر آشكارا شود * دل بخردان بىمدارا شود بر آشوبى و سر سبك خواندت * خردمند گر پيش بنشاندت تو عيب كسان هيچ گونه مجوى * كه عيب آورد بر تو بر عيب جوى و گر چيره گردد هوا بر خرد * خردمندت از مردمان نشمرد خردمند بايد جهاندار شاه * كجا هر كسى را بود نيك خواه كسى كو بود تيز و برتر منش * بپيچد ز پيغاره و سرزنش مبادا كه گيرد بنزد تو جاى * چنين مرد گر باشدت رهنماى چو خواهى كه بستايدت پارسا * بنه خشم و كين چون شوى پادشا هوا چونك بر تخت حشمت نشست * نباشى خردمند و يزدان پرست نبايد كه باشى فراوان سخن * به روى كسان پارسايى مكن سخن بشنو و بهترين يادگير * نگر تا كدام آيدت دلپذير سخن پيش فرهنگيان سخته‌گوى * گهِ مى نوازنده و تازه روى مكن خوار خواهنده درويش را * بر تخت منشان بد انديش را هر انكس كه پوزش كند بر گناه * تو بپذير و كين گذشته مخواه همه داده باش و پروردگار * خنك مرد بخشنده و بردبار چو دشمن بترسد شود چاپلوس * تو لشكر بياراى و بر بند كوس بجنگ آنگهى شو كه دشمن ز جنگ * بپرهيزد و سست گردد بننگ و گر آشتى جويد و راستى * نبينى بدلش اندرون كاستى ازو باژ بستان و كينه مجوى * چنين دار نزديك او آب روى بياراى دل را بدانش كه ارز * بدانش بود تا توانى بورز چو بخشنده باشى گرامى شوى * ز دانايى و داد نامى شوى تو عهد پدر با روانت بدار * به فرزند مان همچنين يادگار چو من حقّ فرزند بگزاردم * كسى را ز گيتى نيازاردم شما هم ازين عهد من مگذريد * نفس داستان را ببد مشمريد تو پند پدر همچنين ياد دار * بنيكى گراى و بدى باد دار بخيره مرنجان روان مرا * به آتش تن ناتوان مرا ببد كردن خويش و آزار كس * مجوى اى پسر درد و تيمار كس برين بگذرد ساليان پانصد * بزرگى شما را بپايان رسد بپيچد سر از عهد فرزند تو * هم انكس كه باشد ز پيوند تو ز راى و ز دانش بيك سو شوند * همان پند دانندگان نشنوند بگردند يك سر ز عهد و وفا * به بيداد يازند و جور و جفا جهان تنگ دارند بر زير دست * بر ايشان شود خوار يزدان پرست بپوشند پيراهن بد تنى * ببالند با كيش آهرمنى گشاده شود هرچ ما بسته‌ايم * بيالايد آن دين كه ما شسته‌ايم