حكيم ابوالقاسم فردوسى

892

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

تبه گردد اين پند و اندرز من * بويرانى آرد رخ اين مرز من همى خواهم از كردگار جهان * شناسندهء آشكار و نهان كه باشد ز هر بد نگهدارتان * همه نيك نامى بود يارتان ز يزدان و از ما برانكس درود * كه تارش خرد باشد و داد پود نيارد شكست اندرين عهد من * نكوشد كه حنظل كند شهد من بر آمد چهل سال و بر سر دو ماه * كه تا بر نهادم بشاهى كلاه بگيتى مرا شارستانست شش * هوا خوشگوار و به زير آب خوش يكى خواندم خورهء اردشير * كه گردد ز بادش جوان مرد پير كزو تازه شد كشور خوزيان * پر از مردم و آب سود و زيان دگر شارستان گندشاپور نام * كه موبد ازان شهر شد شادكام دگر بوم ميسان و رود فرات * پر از چشمه و چارپاى و نبات دگر شارستان بركهء اردشير * پر از باغ و پر گلشن و آبگير چو رام اردشيرست شهرى دگر * كزو بر سوى پارس كردم گذر دگر شارستان اورمزد اردشير * هوا مشك بوى و بجوى آب شير روان مرا شاد گردان بداد * كه پيروز بادى تو بر تخت شاد بسى رنجها بردم اندر جهان * چه بر آشكار و چه اندر نهان كنون دخمه را بر نهاديم رخت * تو بسپار تابوت و پرداز تخت بگفت اين و تاريك شد بخت اوى * دريغ آن سر و افسر و تخت اوى چنين است آيين خرّم جهان * نخواهد بما بر گشادن نهان انوشه كسى كو بزرگى نديد * نبايستش از تخت شد ناپديد بكوشى و آرى ز هر گونه چيز * نه مردم نه آن چيز ماند بنيز سر انجام با خاك باشيم جفت * دو رخ را بچادر ببايد نهفت بيا تا همه دست نيكى بريم * جهان جهان را ببد نسپريم بكوشيم بر نيك نامى بتن * كزين نام يابيم بر انجمن خنك آنك جامى بگيرد بدست * خورد ياد شاهان يزدان پرست چو جام نبيدش دما دم شود * بخسپد بدانگه كه خرّم شود كنون پادشاهى شاپور گوى * زبان برگشاى از مى و سور گوى بران آفرين كافرين آفريد * مكان و زمان و زمين آفريد هم آرام ازويست و هم كام ازوى * هم انجام ازويست و فرجام ازوى سپهر و زمان و زمين كرده است * كم و بيش گيتى بر آورده است ز خاشاك ناچيز تا عرش راست * سراسر بهستى يزدان گواست جز او را مخوان كردگار جهان * شناسندهء آشكار و نهان ازو بر روان محمد درود * بيارانش بر هر يكى بر فزود سر انجمن بد ز ياران على * كه خوانند او را على ولى همه پاك بودند و پرهيزگار * سخنهايشان برگذشت از شمار كنون بر سخنها فزايش كنيم * جهان آفرين را ستايش كنيم ستاييم تاج شهنشاه را * كه تختش درفشان كند ماه را