حكيم ابوالقاسم فردوسى
879
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
نبودى جدا يك زمان ز اردشير * ورا همچو دستور بودى وزير نپرداختى شاه روزى ز جنگ * بشادى نبوديش جاى درنگ چو جايى ز دشمن بپرداختى * دگر بدكنش سر برافراختى همى گفت كز كردگار جهان * بخواهم همى آشكار و نهان كه بىدشمن آرم جهان را بدست * نباشم مگر شاد و يزدان پرست به دو گفت فرخنده دستور اوى * كه اى شاه روشن دل و راه جوى سوى كيد هندى فرستيم كس * كه دانش پژوهست و فرياد رس بداند شمار سپهر بلند * در پادشاهى و راه گزند اگر هفت كشور ترا بىهمال * بخواهد بدن باز يابد بفال يكايك بگويد ندارد برنج * نخواهد بدين پاسخ از شاه گنج چو بشنيد بگزيد شاه اردشير * جوانى گرانمايه و تيزوير فرستاد نزديك دانا بهند * بسى اسپ و دينار و چندى پرند به دو گفت رو پيش دانا بگوى * كه اى مرد نيك اختر و راه جوى باختر نگه كن كه تا من ز جنگ * كى آسايم و كشور آرم بچنگ اگر بود خواهد بدين دستگاه * بتدبير آن زود بنماى راه و گر نيست اين تا نباشم برنج * برين گونه نپراكند نيز گنج بيامد فرستادهء شهريار * بر كيد با هديه و با نثار بگفت آنك با او شهنشاه گفت * همه رازها برگشاد از نهفت بپرسيد زو كيد و غمخواره شد * ز پرسش سوى دانش و چاره شد بياورد صلّاب و اختر گرفت * يكى زيج رومى ببر در گرفت نگه كرد بر كار چرخ بلند * ز آسانى و سود و درد و گزند فرستاده را گفت كردم شمار * از ايران و ز اختر شهريار گر از گوهر مهرك نوش زاد * برآميزد اين تخمه با آن نژاد نشيند بآرام بر تخت شاه * نبايد فرستاد هر سو سپاه بيفزايدش گنج و كاهدش رنج * تو شو كينهء اين دو گوهر بسنج گر اين كرد ايران ورا گشت راست * بيابد همه كام دل هرچ خواست فرستاده را چيز بخشيد و گفت * كزين هرچ گفتم نبايد نهفت گر او زين نپيچد سپهر بلند * كند اينك گفتم برو ارجمند فرستاده آمد بر شهريار * بگفت آنچ بشنيد زان نامدار چو بشنيد گفتار او اردشير * دلش گشت پر درد و رخ چون زرير فرستاده را گفت هرگز مباد * كه من بينم از تخم مهرك نژاد به خانه درون دشمن آرم ز كوى * شود با برو بوم من كينه جوى دريغ آن پراگندن گنج من * فرستادن مردم و رنج من ز مهرك يكى دخترى ماند و بس * كه او را بجهرم نديدست كس بفرمايم اكنون كه جويند باز * ز روم و ز چين و ز هند و طراز بر آتش چو يابمش بريان كنم * برو خاك را زار و گريان كنم بجهرم فرستاد چندى سوار * يكى مرد جوينده و كينهدار