حكيم ابوالقاسم فردوسى
880
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
چو آگاه شد دخت مهرك بجست * سوى خان مهتر بكنجى نشست چو بنشست آن دخت مهرك بده * مر او را گرامى همى كرد مه بباليد بر سان سرو سهى * خردمند با زيب و با فرّهى مر او را در ان بوم همتا نبود * بكشور چنو سروبالا نبود [ به زنى گرفتن شاپور ، دختر مهرك را ] كنون بشنو از دخت مهرك سخن * ابا گرد شاپور شمشير زن چو لختى بر آمد برين روزگار * فروزنده شد دولت شهريار بنخچير شد شاه روزى پگاه * خردمند شاپور با او به راه بهر سو سواران همى تاختند * ز نخچير دشتى بپرداختند پديد آمد از دور دشتى فراخ * پر از باغ و ميدان و ايوان و كاخ همى تاخت شاپور تا پيش ده * فرود آمد از راه در خان مه يكى باغ بد كشّ و خرّم سراى * جوان اندر آمد بدان سبز جاى يكى دخترى ديد بر سان ماه * فروهشته از چرخ دلوى بچاه چو آن ماه رخ روى شاپور ديد * بيامد برو آفرين گستريد كه شادان بدى شاه و خندان بدى * همه ساله از بىگزندان بدى كنون بىگمان تشنه باشد ستور * بدين ده رود اندرون آب شور بچاه اندرون آب سر دست و خوش * بفرماى تا من بوم آب كش به دو گفت شاپور كاى ماه روى * چرا رنجه گشتى بدين گفت و گوى كه باشند با من پرستنده مرد * كزين چاه بىبن كشند آب سرد ز برنا كنيزك بپيچيد روى * بشد دور و بشست بر پيش جوى پرستندهيى را بفرمود شاه * كه دلو آور و آب بركش ز چاه پرستنده بشنيد و آمد دوان * رسن برد بر چرخ دلو گران چو دلو گران سنگ پر آب گشت * پرستنده را روى پُر تاب گشت چو دلو گران بر نيامد ز چاه * بيامد ژكان زود شاپور شاه پرستنده را گفت كاى نيم زن * نه زن داشت اين دلو و چندين رسن همى بر كشيد آب چندين ز چاه * تو گشتى پر از رنج و فرياد خواه بيامد رسن بستد از پيش كار * شد آن كار دشوار بر شاه خوار ز دلو گران شاه چون رنج ديد * بران خوب رخ آفرين گستريد كه برتافت دلوى برين سان گران * همانا كه هست از نژاد سران كنيزك چو او دلو را بركشيد * بيامد به مهر آفرين گستريد كه نوشته بدى تا بود روزگار * هميشه خرد بادت آموزگار بنيروى شاپور شاه اردشير * شود بىگمان آب در چاه شير جوان گفت با دختر چربگوى * چه دانى كه شاپورم اى ماه روى چنين داد پاسخ كه اين داستان * شنيدم بسى از لب راستان كه شاپور گردست با زور پيل * ببخشندگى همچو درياى نيل به بالاى سروست و رويين تنست * بهر چيز مانندهء بهمنست به دو گفت شاپور كاى ماه روى * سخن هرچ پرسم ترا راست گوى